X
تبلیغات
مادرانه

مادرانه

اين وبلاگ شرح روزهاي مادرانه است و آن چيزي كه در گذر زمان در ذهن يك مادر جاريست

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ مادرانه خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

حیدری..... رفت سفر...... گو به گو........ با من از ...... گو بگو!!!!!!!!


این چیزی که پارسا می خونه یه بخشی از شعر عاشقان (آهنگ مورد علاقه پارسا)  هست  که شهرام شکوهی (خواننده مورد علاقه اش) تو آلبوم کولی عشق می خونه و اصلش اینه:

ای دریغ..... از سفر....... کو به کو..... با من از.......او بگو!


حالا ما رو تصور کنید در حالیکه داریم این شعر رو از زبون پارسا می شنویم

--------------------------

تا مدتها بچه ام فکر می کرد هر وقت تو ماشین سی دی میذاریم خواننده مربوطه یه جایی تو یه سالنی مشغول اجرای کنسرته و صداش از اونجا داره از تو ضبط ماشین پخش میشه.

بماند که جچوری بهش توضیح دادیم و فهمید که این طوری نیست

[ 92/12/28 ] [ 10:21 ] [ نونا ]

[ ]

بعد از مدتها که از کنسرت رفتنمون گذشته یهو یه روز پارسا اومد سراغم که می خوای برات شعر بخونم؟

من: بخون عزیزم.

پارسا: ای دل . دل دیوووووونه!!!! (فکر کنم این شان نزول این شعر تو ذهنت اینه که به تازگی خیلی از کلمه دیونه بعنوان فحش استفاده می کنی. در واقع تنها فحشیه که بلدی و تا عصبی میشی ازچیزی اینو بکار می بری متاسفانه و فعلا موفق نشدم از سرت بندازم هنوز)

پارسا: مامان یادته شهرام شکوهی اینو می خوند. میشه دوباره تو ماشین برام شعرش رو بذاری.

من (که هرگز فکر نمی کردم این شعر و کنسرت یادت باشه): آره مامان حتما.

و اینچنین شد که شهرام شکوهی به شدت دوباره تو خونه ما حضور پررنگی پیدا کرده!!!! به حدی که حتی تو بازیهاش هم گااااهی سر کله ایشون پیدا می شه.

-------------------------------------

پارسا: مامان شهرام شکوهی که میره سینمای شهرام شکوهی (منظورش کنسرت است) پس کی میره سرکارش؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------------

بهش می گم شهرام شکوهی دوباره کنسرت گذاشته. دوست داری بری؟

میگه آره حتما برو بلیطش رو بگیر. ولی اگه رفتیم مثل اون خانمه که پشت سرمون نشسته بود داد نمی زنم شهرام شکوهی عاشگتما!!!!!

[ 92/10/16 ] [ 13:41 ] [ نونا ]

[ ]

خدا کمکمون کرده و با پارسا تا حالا سفرهای زیادی رفتیم (همیشه قبل از بارداری فکر می کردم وااای بچه یعنی تعطیل شدن سفر و همیشه بابت این قضیه غصه می خوردم. ولی خوب خدا رو شکر بچه مون هم پایه انواع و اقسام سفر از اب در اومد - و البته سفرهایی که بشه با بچه ریسک کرد و رفت- در حدی که هر روز صبح از خواب پا میشه و می پرسه مامان امروز تهطیله؟ اگه اره پاشو بریم مسافرت)

تصمیم دارم تو این پست به تدریج یه سفرنامه در حد خیلی خلاصه براش بنویسم و آپ کنم. (که البته زمان می بره تا همه رو بنویسم و عکس بذارم)

از ته به سر شروع می کنیم:

مشهد- آذر 92- مهمان سرای شرکت نفت

امسال دوباره امام رضا طلبیدمون و بازم سه تایی به اتفاق مامان جون و باباجون و مامان فاطمه برای اربعین با قطار رفتیم مشهد و 5 روزی اونجا موندیم. هوا خیلی سرد بود. سه روز برفی بود و دو روز دیگه اش هم سرد. این بار من به شدت سرما خوردم جوری که نتونستم اربعین برم حرم و دوتایی تو هتل موندیم. این بار هم بهت خیلییی خوش گذشت. با توجه به تجربه بدی که دفعه از قطار پیدا کرده بودیم برگشت رو با هواپیما برگشتیم (البته ناگفته نماند که قطار رفتمون- قطار نور- خیلی خوب و تر تمیز بود و خیلی هم سریع رسید)

آپلود عکس

شبیه این عکس رو تو 18 ماهگی هم داری و اون این عکسه!

آپلود عکس


آپلود عکس

این عکس رو موقع نماز خودت از خودت تو حرم گرفتی

آپلود عکس


آپلود عکس


کرمان- آبان 92- مهمان سرای کانی مس

آبان ماه 92 یه سفر دو روزه سه نفره  با هواپیما رفتیم کرمان. یه روزش رفتیم ماهان (باغ شازده و مقبره شاه نعمت الله ولی) که البته چون تاریک بود عکس نگرفتیم. روز دوم هم من و پارسا مادرو پسری رفتیم بازار و کافی شاپ و موزه و رستوران و ...

آپلود عکس

حمام وکیل در بازار کرمان که تبدیل شده به سفرخانه سنتی


کیش- مرداد - 92- هتل آریان

مامان جون که هوس سفر کرده بود و دنبال پایه برای سفر می گشت همه مون رو مهمون کرد به سفر به جزیره کیش. اینجوری شد که ما سه تا به اتفاق مامان جون و بابا جون و خاله ندا و دایی علی با هواپیما رفتیم کیش. آخرین باری که رفته بودم کیش آقا پارسای گل 4 ماهی بود که تو دلم بود و تازه فهمیده  بودیم پسره.

تواین سفر فکر کنم خیلی به پارسا خوش گذشت. چون بعد از اون هر هفته هوس می کنه بریم کیش و تا اسم مسافرت میاد میگه می خواهیم بریم کیش؟؟؟

بهمون خیلی خوش گذشت. حسابی پاساژ گردی کردیم و قایق سواری و بنانا و پاراسل و ...

آپلود عکس


آپلود عکس


همدان- خرداد92- دانشگاه بوعلی

ما سه تا به اتفاق مامان جون و بابا جون با ماشین خودمون رفتیم همدان. اونجا مهمون دو سری از دوستای بابا بودیم که الحق و الانصاف برامون سنگ تموم گذاشتن. دستشون درد نکنه. همه جا رفتیم برای گردش از گنجنامه و مقبره بوعلی و باباطاهر تا غار علیصدر و لاله جین. خیلی بهمون خوش گذشت.

اتفاق مهمی که تو این سفر افتاد این بود که یه دوست خیلی عزیز رو به اسم رادین و مامانش خاله شیرین رو هم از نزدیک دیدیم.

آپلود عکس

پارسا در حال غذا دادن به ماهی های دریاچه دانشگاه بوعلی

آپلود عکس

هگمتانه

آپلود عکس


آپلود عکس

غار علیصدر. وروجک نمی خواد ازش عکس بگیرم

آپلود عکس


آپلود عکس

پارسا و دوست عزیزش رادین. با اینکه اولین باری بود که هم دیگه رو می دیدن کلی باهم دوست شدن و کنار خیابون با هم بازی کردن


مشهد- خرداد 92 -زائر سرای نفت

سه تایی به اتفاق مامان جون و باباجون و مامان فاطمه با قطار رفتیم مشهد و با هزار دردسر با هواپیما برگشتیم تهران. بماند که به خاطر اوضاع بد جوی هواپیما تکونهای وحشتناکی می خورد که همه مسافرا رو به جیغ زدن وا میداشت و از اون به بعد متاسفانه تا حدودی دچار ترس از پرواز شدی خصوصا ترس از موقع گردش هواپیما

. هنوزم که هنوزه فکر می کنی مسافرت یعنی هتل و مشهد یعنی حرم. تو این سفر به شدت مریض شدی و تب کردی (تقریبا بالاترین تبی که تو این سه سال کردی) جوری که شبانه بردیمت درمانگاه

آپلود عکس

[ 92/10/07 ] [ 14:51 ] [ نونا ]

[ ]

این متن را "نیما دهقانی" در صفحه ی ف ی س بوک ش گذاشته و من اونو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم.

ازش خوشم اومد. نگاه جالبی داشت بنظرم.

اینجا گذاشتمش که اگه پارسا یه روزی اینجا رو خوند ازش بپرسم ببینم تصویری که اون از مادر یا مامان ساخته تو ذهنش چیه؟


من با مادرم مشکل دارم.
مال الان نیست، از وقتی شروع شد که شروع کردم نوشتن. نه ؛شروع کردم راجع به زن ها نوشتن.
زن هایی که وارد زندگی ام شدند، زن هایی که وارد زندگی ام نشدند، زن هایی که وارد زندگی شان شدم.
وقتی که شروع کردم از صورت کشیده و بینی های استخوانی شان نوشتن، چشم هایشان موقعی که می خندند،انگشت هایشان وقتی دور لیوان می گردند، موها ، خنده ها، خواب ها.
من با مادر مشکل داشتم یعنی نه با خود مادرم. یعنی با همین مادر. همین کلمه مادر!
زن ها می آمدند و می رفتند و چیزی که با من می ماند یک عذاب بزرگ توی مغزم شکل ناخن که تا اسم زنی دیگر می آمد خراش می داد که چرا نمیتوانم درباره مادرم بنویسم.اه باز شروع شد. مادر.
من با مادر مشکل دارم. با نوشتن از مادرم. نوشتن به مادرم.
آنهایی که موقع نوشتن به ذهن مخاطب فکر می کنند می دانند چه می گویم،آنهایی که کلمات برایشان بار دارد،قیمت دارد می دانند؛ نوشتن «مادر» توی متن می شود یک زن با چادر سفید سر جانماز یا گیس های سفید و چارقد گلدار که نور پنجره افتاده رویش!مادر می شود یک پیرزن که جوانی اش را پای تخت خواب فرزندش سپری کرده و غذا پخته و کتاب خوانده . مادر می شود زنی در دور دست که یا صورتش معلوم نیست تجسم مهربانی است یا کلوزآپ از چین و چروک و چشم که نماد زجر. همه ی اینها هست و نیست.شاید مشکل شما هم باشد.
اما در قاموس تصاویر من «مادر»، کلمه ی مادر نمی شود زنی که هفته ای یک بار زنگ بزند به آقای فراهانیِ فیلمی با آن سامسونت سیاه بزرگش که بیاید که در دنیایش را باز کند که با شوق فیلم های جدید را بجورد و بچه اش را بنشاند کنار دستش فیس آف و شکسپیر این لاو و فارست گامپ و همشهری کین و لست نایت ببینند.
و «مامان» نوشتن قصه را لوس می کند توی داستان نچسب است. فکر می کنم از اواخر پنجاه به بعد بیشتری مادرشان را صدا می زدند مامان ،ولی توی داستان نوشتن هنوز به عنوانشان مشکل داریم.مامان یک جوری است توی متن.
کلمه مامان نمی شود زنی که جزیره سرگردانی و بوستان سعدی و طوبا و معنای شب و دزیره داده باشد دست بچه اش در ده دوازده سالگی و برایش صدای پای آب سهراب بخواند تا عاشق شعر شود و هشت کتاب را حفظ شود.که داشت عباس قلی خان پسری ایرج میرزا را هزار بار پای ضبط صوت سونی عهد بوق بخواند رو نوار های شریعتی پدر ضبط کند که بماند. مامان کجا مادر کجا.
حالا یک عده از مادرشان که می نویسند می نویسند مادر، یا بی خیال تصویر می شوند یا تصویر واقعا مادر است. فاصله هست ،لهجه دارد ، گویشی با مزه دارد از کار و سیاست هم حرف می زند گاهی. می رود بازار و امامزاده . مادر می چسبد به اش.ولی من دست های مادر را نه از روی پارچه های که می رفت زیر سوزن چرخ خیاطی ،که از روی جلد کتاب ها، از حاشیه روزنامه های طوس و جامعه و نشاط شناختم و چشمهایش را نه از پنجره خیره به برف که توی پاریس . توی لوور و توی نگاهش به تابلوهای سزان و مونه و ون گوگ شناختم ؛
بعد نسخه اصل آن منظره همیشه توی پذیرایی بالای میز ناهارخوری که دیدم یاد قصه هایی افتادم که هزار بار ساخته بود از یک کلبه و دریاچه موقع غذا خوردن. اینجا مامان است. نه جداً. اینجا خب مامان است وقتی مشکلی نداری ،فقری نیست،جنگی نیست، بچه از زور بی دردی غذا نمیخورد،مامان از روی شاهکار نقاشی کپی روی دیوار قصه می سازد که بچه ی نُنُر غذا بخورد.
ولی آنجا که بقیه کلاس دفترهای صد برگ پابلو با جلد های کارتونی و شکل های رنگی رنگی می آورند مدرسه.آنجا که هنوز آنقدر پولدار نیستیم که جز دفترچه های تعاونی با آن معلم پای تخته همیشگی بخریم؛ آنجا که مادر با کاغذکادوهای ارزان که با کوپن ها از تعاونی مصرف کارکنان ته شهید عراقی گرفته جلد ها را جادو می کند شب تا صبح که فردا توی مدرسه شهدای پاسداران پسرش کم نیاورد خب مادر است دیگر.. مادر جادوگر هنرمند. آنجا که خیاطی می کند تا کمک پدر باشد، که من هم از آن جامدادی ها که ذره بین دارد داشته باشم.خب مادر است دیگر.از همان مادرهای فداکار توی فیلم ها. حالا شد مادر!هر چند آنجا که انقلاب فرهنگی شده بود و نشده برود لیسانس اقتصادش را بگیرد هم مادر شده بود.آنجا که هنوز صدای آژیر دوم حمله هوایی نیامده بود توی بغلش توی زیر زمین بودیم هم مادر بود.
آنجا که دو خواهر و و دو خواهرزاده اش از سرطان مردند هم مادر بود، آنجا که دکتر گفت غده ای که او دارد بدخیم نیست هم مادر بود.
ولی خب مثلا چطور می شود نوشت من با «مادر»م فوتبال بازی می کردم؟!چطور می شود نوشت «مادر» تمام بازی های جام ملت های اروپا نود و شش را تا صبح بیدار می نشست و اسم همه شان را حفظ بود ؛ خب اینجا باید گفت مامان عاشق روبرتو باجو بود!
یا کسی که بلد بود فیش های ویدیو رو وصل کند فقط مامان بود!یا بعد ها که ماهواره آمد،ست کردن ماهواره از مامان بر می آمد!نه من نه بابا،نه هیچ یک از اعضای مجتمع هشتاد واحدی احتشامیه!
خب انتقاد هم بود! توی آن مجتمع مسکونی هر دختری ما می رفتیم توی کارش اول با مامان من دوست شده بود! حالا و بیا و درستش کن.
مادر کدام یک از نویسنده هایی که از مادرشان داستان های قشنگ و شاعرانه می نویسند در سی سالگی یک هو تصمیم گرفته برود کلاس زبان بشود مترجم یک هو!و در عرض چهار سال شش کتاب ترجمه کند؟و در پنجاه سالگی صبح ها با شما از خانه خارج شود برود دانشگاه! روانشناس بشود ، مامان!مادر! خب کل داستان را خراب می کند!تقصیر من نیست واقعاً. این کلمات لعنتی تمام زورشان را می زنند ولی هیچی به هیچی.یک کلمه پیدا نمی شود . که نگرانی من را از برداشت ذهنیمخاطب و حتی خودم راحت کند.
یک بار یکی از معلم ها سن مادرهایمان را پرسید. نمیدانستم. خانه که آمدم ازخودش پرسیدم. گفت سی و خرده ای . من گفتم سی.هنوز فکر می کنم مادر سی ساله است. هنوز هم هر که می پرسد اول می گویم سی.بعد فکر می کنم می بینیم نه،حسابش از دستم رد می رود، ولی باز می گویم سی!
حالا تولد «او»ست .مادر ،مامان، یا هر کلمه ی سمج دیگری که پیداش نمی شود من بگذارم جای او. تولد سی سالگی مادر!
تمام زورم را زدم یک متن خوب بنویسم. بعد از دبستان که انشایی در وصفش نوشتم دیگر جراتش را نداشتم. الان هم چیز جالبی نشد.حتی بدتر ازهمان انشا. آنجا حداقل زور نمی زدم متفاوت باشد.هنوز گهی نشده بودم که به عمق کلمه ها فکر کنم و تاثیر بر مخاطب.هنوز مادر عزیزتر از جان بود و اسوه ایثار. یک دست کلیشه بود.ولی این حتی آن هم نشد. اصلا نشد از تمام دین ام بنویسم. از اینکه چطور من را ساخت.از مهربانی و سواد و هوش و بزرگی و فداکاری . یا تکراری و لوث می شود یا سطحی و لوس. چطور می شود رفت به عمق کلمات . به عمق این احساس که نه شبیه وبلاگ های دختر دبیرستانی ها شود نه شبیه شعرهای خلیل جبران . نه مشکل واژه ها نیست. مشکل بی عرضگی من است.
حجم استرس و احساس ناتوانی ام در آخر این نوشته خیلی بیشتر از چیزی است که تصور می کنید. یک متن پخش و پلا و بی چفت و بست.
نه از عهده توصیفش بر آمدم نه داستان شد نه یادداشت. هیچی.
یک سری کلمه که مثل یک استوانه از حروف دور سرت می چرخد و ارتفاع می گیرد و می برد خیلی بالا و می کوبدت زمین.
چقدر یک کلمه می تواند تو را تحقیر کند. چقدر کلمه های می توانند تورا تحقیر کنند.
مثل یک فیگور برای یک نقاش یا مجسمه ساز مثلا بگویند داوود میکللانژ را در حال وحی با گچ بساز ولی در حالیکه دارد توی یک گوشش تام یورک پخش می شود توی یکی داریوش و عاشق مادرترزا شده است ،حالا همه اینها را مجسمه کن.
چاره ای نیست جز برداشتن گچ ها و ریختن به سر و صورت.
چقدر یک وجود میتواند خاص بزرگ و توصیف نشدنی باشد.که آدم ته متن اقرار کند کم آوردم. یا باید همه کلمات را پاک کرد و در بهترین حالت نوشت مادر دوستت دارم. یا در بدترین حالت اسلحه را برداشت خالی کرد توی مغز از ناتوانی.
چقدر دارم حرص میخورم از این که بعد این همه سال باز هم نشد.خیلی بد شد.
باید همین جا تمامش کنم . من این کاره نیستم.

[ 92/09/11 ] [ 9:8 ] [ نونا ]

[ ]

سه هفته پشت هم رفتیم کنسرت موسیقی: اولیش بچه های کلاس خانوم سودابه سالم. دومیش کنسرت سالار عقیلی و سومیش کنسرت شهرام شکوهی

---------------

بعد از کنسرت اولی گفتم دوست داری با دوستت خورشید اسمت رو تو کلاس موسیقی این بچه ها که ساز می زنن بنویسم؟ بعد از یکمی فکر و تامل گفتی نه دوست ندارم سخته!

--------------

تو کنسرت دوم از اول تا آخر روی پای من نشستی و بادقت همه چیز رو زیر نظر داشتی. حتی به کرین دوربیهایی که روی سری نوازندگان و تماشاچیان در حرکت بود و از همون شب که برگشتیم خونه شروع کردی. رفتی نشستی پای پیانو و شروع کردی به زدن و در آخر از همه ما خواستی که تشویقت کنیم.

--------------

فرداش صبح زود تا چشمات رو بازی کردی از تو تخت منو صدا زدی که مامان میشه به بابا بگی ستاره اش رو بده به من یذره دستم باشه.

من فکر کردم خواب دیدی و یه باشه ای گفتم و دوباره خوابیدم. یکمی گذشت اومدی دم تخت ما سراغ بابا که بابا میشه لفتن (!) ستاره ات رو بدی به من.

من که دیدم انگار موضوع جدی تر از این حرفاست پرسیدم ستاره اش چیه؟  کجاست؟ تو لپ تاپشه؟ (فکر کردم یه فیلمی چیزه بوده تو لپ تاپ که قبلا با هم دیدیم.

برگشتی گفتی نه بابا. ستاره اش. همون که مثل گیتاره. چوبیه. زیرش گرده . روش هم نخ داره که دینگ صدا میده.

و من بدین ترتیب دوزاریم افتاد که منظورش سه تاره. و تو اسباب کشی وروجک پیداش کرده و رفته سراغش!

-------------

بعد از کنسرت سوم یه روز پرسیدم هنوزم دوست نداری بری کلاس موسیقی؟

اینبار پاسخم مثبت بود که چرا بیای یه روز بریم ببینیم چجوریه و منم براون اهنگهایی رو که بلدم بزنم !!!!

خلاصه یه روز عصری رفتیم که ته و توی قضیه رو در بیاریم که از قضا دقیقا ساعت تعطیلی کلاسها رسیدیم و همه بچه ها با سازهاشون خوشحال داشتن میومدن بیرون از آموزشگاه.

پارسا دم در رو به من: مامان حالا داریم میریم موسیقی برای من گیتاری چیزی نیاوردی که براشون موسیقی بزنم؟؟؟؟

من: !!!! بچه ام شروع نکرده خودشو با پاکو دولوچیا و  آمیگو هم سطح میدونه

-------------

هنوز اندر کفه موسیقیه.

داریم واسه روز عاشورا آماده میشیم.

من: پارسا زنجیر و سنجت (البته به قول خودش سیمبال) رو هم بیار اگه دوست داری

پارسا: باشه مامان. البته طبل بن تن رو هم برداشتم. میشه تو هم گیتارمو برداری. می خوام برم تو دسته گیتار بزنم

من: !!!!!

[ 92/08/27 ] [ 10:36 ] [ نونا ]

[ ]

عزیزم,

سالها, ماهها, روزها و ثانیه ها دارند با بی رحمی هرچه تمام تر به سرعت می گذرند و من دوستم دارم از دقیقه دقیقه اش لذت ببرم و تو تک تک سلولهام این لحظات رو ثبت کنم و برای همیشه به خاطر بسپرم.

این روزها دوست دارم با تمام وجودم در آغوش بکشمت چون می دونم تا چند سال آینده حتی همین آغوشت رو هم نصیبم نخواهی کرد. بدن ظریفی رو که تمام عشق و دنیا و هستی من توش یکجا جمع و خلاصه شده. بچه ها هیچ وقت این حس مادرها و نیازشون رو به در آغوش کشیدن بچه شون درک نمی کنند و نخواهند کرد.

دوست دارم ظرافت بدنت, عطر تنت و گرمای وجود 4 ساله ات رو برای همیشه به خاطر بسپارم چون می دونم که دیگه هیییچ وقت دوباره چهار سالگیت رو تجربه نخواهم کرد. همونطور که دیگه بوی خاص دوران شیرخواریت,  لبخند بی دندونت و قدمهای لرزونت  را نخواهم دید.

پسرکم,

برات اول از همه از خدا سلامتی می خوام. سلامتی جسم و روح که این روزا داره برای همه تبدیل به کیمیا میشه.

برات قدمهای استوار تو زندگی و عزم برای رسیدن به اهدافت می خواهم. 

برات آرامش قلب و شادی روح آرزو می کنم.

برات آینده ای هرچند ساده اما توام با آرامش و برکت و موفقیت می طلبم.


فرشته کوچکم 4 سالگیت مبارک!

[ 92/08/14 ] [ 17:55 ] [ نونا ]

[ ]

پارسا: مامان استعدا یعنی چی؟

بهش مفصل توضیح میدم که استعداد یعنی این یعنی اون و ...

پارسا: پس چرا می گن استعدا دارم استعدا دارم؟

تازه دوزاریم افتاد که منظورش استدعا است.

--------------------------------------

پارسا: مامان به ماشین ما هم میشه گاز زد به جای بنزین؟

من: نه مامان نمیشه . ماشین ما فقط بنزینیه.

پارسا: پس تو که به ماشین گاز نمیزنی چجوری هی گاز میدی؟؟

---------------------------------------

پارسا در حالیکه تو بازار کرمان داریم قدم میزنیم و چند تا پیرمرد دارن با لحجه غلیط کرمانی با هم حرف میزنن: مامان اینجا مردمش انگلیسی حرف میزنن؟ پس چرا من حرفشونو نمی فهمم؟

--------------------------------------

پارسا: مامان چرا پی پی ام قهوه ایه در حالیکه من فقط پلو می خورم که سفیده؟؟؟؟

---------------------------------------

پارسا: مامان چرا من هی به جای سوکس می گم سوکس؟ و نمی تونم درست بگم سوووووکس؟

--------------------------------------

پارسا: مامان میشه این هفته که تهطیل شد با فطار بریم روسیه مسافرت!!!!!

---------------------------------------

من رو به آقای همسر: به نظرت کجا بریم؟ (حالا قرار بود یه سری خرده ریز و خرید هفتگیمون رو انجام بدیم)

پارسا از تو اتاقش: من بگم کجا بریم. بریم کیش!

[ 92/08/07 ] [ 14:18 ] [ نونا ]

[ ]

می خواهیم بریم بخوابیم.

بهش می گم بازی دیگه بسه پاشو برو ماشیناتو از تو خونه جمع کن.

یکی دوتا از ماشین کوچولو ها رو می چپونه زیر میز و میگه دیگه جمع شدن ماشین بزرگم هم بنزین نداره.

می گم اون زیر یعنی جمع کردی.

میگه اره دیگه اونجا پارکینگشونه.

میگم با ماشین بزرگه هم برو سمت اتاق سر راه بنزین هم بزن.

میگه نه اصلا هیچی بنزین نداره. به پمپ بنزین سر راه هم نمیرسه.

میگم خوب تا اتاق هولش بده.

میگه آخه بزرگه سنگینه خونمون هم خیلی دوره کمرم درد میگیره.

میگم اگه به جای این همه دلیل و بهانه آوردن انرژیت رو نگه میداشتی الان ماشینت رسیده بود تو اتاق

میگه خوب هی بهم نگو ماشینتو ببر ماشینتو ببر که منم مجبور نشم این همه برات توضیح بدم.


یه همچین وروجک سه سال و 11 ماهه ای داریم ما. خدا به دادمون برسه وقتی 13 ساله بشه.

[ 92/07/13 ] [ 10:28 ] [ نونا ]

[ ]

پارسا تو خونه مشغول بازیه و همزمان داره با دهنش صدای قورباغه در میاره و گاهی هم تف تف می کنه و حباب میسازه.

میرم سراغش و بهش می گم این چه صداهایی داری درمیاری مامان. خوب نیست.

برگشته می گه مامان دارم فرانسه تمرین می کنم. تیچر تو کلاس یادمون داده چجوری با صدای قورباغه بگیم غ و حرف بزنیم!

[ 92/07/13 ] [ 10:22 ] [ نونا ]

[ ]

توی مهد هفته ای یک روز آموزش زبان فرانسه دارن.

مربیش توضیح داد که فعلا هدف فقط آشنایی بچه ها با آواهای زبان فرانسه است و سراغ کلمات و ... نمی ریم. فقط می خواهیم تفاوت صداها و تلفظ ها رو یاد بگیرند تا بعدا اگه رفتن سراغ فرانسه یه چیزایی پس ذهنشون باشه.

جلسه اول سر کلاس:

خانم مربی (در حالیکه اشکال حروف ABCD رو داره به بچه ها نشون میده): بچه همه با هم بگید اَ . بِ. سِ. دِ

پارسا: نهههه! اشتباهه تیچر. باید بگیم اِی. بی . سی . دی

[ 92/07/13 ] [ 10:15 ] [ نونا ]

[ ]

صبح دم در مهد:

نازنین جون مربی پارسا (در حالیکه داره به شکم من اشاره می کنه): مامان پارسا مبارک باشه به سلامتی خبریه؟!

من (در حالیکه دهنم از تعجب باز مونده): :O نههههههههههههه! چطور مگه؟! ( و در کسری از ثانیه سی تا سناریو تو مغزم پردازش شد و طی تحلیل اونها به این نتیجه رسیدم که حتما خیلی چاق شدم که چنین برداشتی کرده)

نازنین جون: آخه پارسا دیروز می گفت خدا به مامانم یه نی نی داده که الان تو دلشه! تازه می گفت نمی دونیم هنوز دختره یا پسره! من دوست دارم پسر باشه اسمشو هم بذاریم داینال (منظورش دانیال بوده)! آخه من دخترها رو دوست ندارم!

و من باز هم دهنم از تعجب باز مونده بود همچنان و پی یک دلیل می گشتم برای این همه داستان پردازی.

و یهو یادم اومد. هفته پیش پارسا داشت راجع به یه بچه کوچیک بامزه به اسم دانیال که به تازگی اومده مهد صحبت می کرد و بعد بحثمون رسید به ارتباطات خانوادگی و کی خواهر کیه و کی مامان کیه و ازش پرسیدم خواهر تو کیه؟ برادرت کیه؟ مامانت کیه و ...و ازش پرسیدم دوست داری خواهر یا برادر داشته باشی؟ اونم گفت اره دوست دارم یه برادر کوچولو داشته باشم که بیاد تو اتاق من پیش من بخوابه (البته با تاکید تو تخت کوچولوی خودش) بهش حرف زدن یاد بدم و باهاش بازی کنم.

و فکر کرده بود همین که ایشون اوکی دادن از فردا صاحب یه برادر خواهند شد! و تمام این داستان رو تو دل کوچولوش نگه داشته بود تا برای مربیش که بعد از یک هفته از مرخصی برگشته بو تعریف کنه!

و جالب تر اینجاست که نازنین جون می گفت بعد از اینکه پارسا تعریف کرد که تو دل مامانم یه نی نی هست همه بچه ها هم هوس کردن و تو دل مامانای اونا هم نی نی رفته و کلی تعریف کردن!

و چقدر ساده و کوچکه دنیای این فرشته ها.

و خدا به مامان باباهای این کلاس رحم کنه که از دل پاک این کوچولوها هرچی بگذره ممکنه یه روزی نازل بشه!

[ 92/06/24 ] [ 9:23 ] [ نونا ]

[ ]

مامان زهره: خداحافظ عزیزم.

پارسا: به سلامت . خدا برکتتون بده!!!

------

مامان: پارسا داری چیکار می کنی؟

پارسا: دارم خودم غذام رو می خوروَم. بعدش می دودم میام پیشت. (این جور حرف زدن یعنی خیلی ادبی حرف زدن!)

------

پارسا: مامان بدو بیا توی تلویزیون داره جنساب نشون میده.

مامان: جنساب؟ میروم پای تلویزیون می بینم داره یه موش صحرایی رو نشون میده که شبیه سنجابه!

----

پارسا: مامان میشه امروز برام کره با علس (!)بذاری!!

-----

تو اتاقم و در رو بستم. پارسا میاد و می بینه در بسته است. در میزنه

مامان: بله ؟ چیکار داری

پارسا: (برای مخملی کردن گوش مامان در حالیکه صداش رو نازک کرده) منم پارسا پسر جووونت. درو باز کن!

-----

سرم به شدت گرم انجام کارهاست و پارسا هم جلوی تلویزیون نشسته و داه بیسکوییت مادر می خوره.

پارسا: مادر, مادر, ماااادر جون.

من: جانم مامان؟ چی می خواهی؟

پارسا: با تو نیستم که با بیسکوئیتم هستم.

من:!

----

دارم خونه رو مرتب می کنم و پارسا هم مشغول ماشین بازیه.

پارسا (با هیجان): این چیه دستت گرفتی؟ داری چیکار می کنی عزیزم؟ می خواهی کمکت کنم؟

من: هیچی مامان. دارم کارهامو انجام می دم. مرسی کمک نمی خوام.

پارسا: ای بابا! من که با تو نیستم . و اشاره می کنه به بغل دستش و می گه با این دوست الکیم هستم!

[ 92/06/13 ] [ 9:29 ] [ نونا ]

[ ]

امروز برای اولین بار مربیت باهام حرف زد و از دستت شکایت کرد که تو کلاس با دوتا دیگه از دوستات خیلی شیطونی می کنید و نظم کلاس رو بهم میریزد. قرار شد راجع بهش تو خونه بیشتر فکر کنیم و حرف بزنیم.

موقع حرف زدن جفتمون خنده مون گرفته بود. نازنین جون می گفت خیلی دوستت داره و نمی تونه دعواتون کنه ولی دیگه شیطونی هاتون کل کلاس رو بهم میریزه.

خدا به دادم برسه . خدا می دونه تو 12 سال مدرسه چند بار احضار بشم.

فکر کنم از اون دسته بچه های مظلون نمایی بشی که زیرزیرکی یک ایل رو به آشوب می ندازه و خودش تماشا می کنه!

[ 92/06/06 ] [ 9:36 ] [ نونا ]

[ ]

بالاخره تمام شد!

جابجا شدیم. البته هنوز کامل جا نیفتادیم. خیلی این مدت بهمون سخت گذشت و خسته شدیم. همه مون.

باید تشکر کنم از همه کسایی که به هر نحوی کمکمون کردن. تو این مدت پارسا هم تغییرات زیادی داشت. یکمی مستقل تر شده و یادگرفته خودش با خودش بیشتر بازی کنه (وروجک همچین قشنگ با خودش بازی می کنه که انگار سالهاست تنها داره خودش رو سرگرم می کنه) تو این مدت بازسازی و جابجایی خیلی روزها تنها پیش مامان جون یا خاله ندا موند. زورهای آخر دیگه خیلی از تنهایی گله مند بود.

تو خونه جدید تغییرات مثبت زیاد داریم. قرار شده اسبابا بازی ها کمتر تو خونه پخش باشه و بازی های با اسباب بازی تو اتاق انام بشه. حمام رفتنمون مستقل تر شده و داریم بر مشکل شستن سر بالاخره فائق می آییم. اکثر کارهاش رو خودش انجام میده و البته فکر می کنم بیشترش به خاطر ذوق ناشی از این تحول باشه. امیدوارم دوباره به روزهای آویزنی برنگردیم.

[ 92/06/03 ] [ 9:30 ] [ نونا ]

[ ]

چند روزیه که می بینم آمار بازدید از وبلاگ مادرانه به طرز عجیب غریبی بالا رفته و تقریبا میشه گفت روزانه سه برابر همیشه شده. بررسی که کردم دیدم بیشتر هم از نتیجه سرچ تو موتورهای جستجو است.

تازه متوجه شدم که یکی از سریالهایی که تو ماه رمضون از تلویزیون پخش میشه اسمش مادرانه است و احتمالا دوستان در جستجوی این سریال سر از وبلاک من در میارن.


به هر حال اگر در مسیر جستجوتون سر از اینجا درآوردید و ما رو خوندید, خوش آمدید و ممنون که به ما هم سرزدید.

[ 92/04/24 ] [ 9:52 ] [ نونا ]

[ ]

مدتها است که نرسیدم اینجا پست بذارم و این به این معنی نیست که خبری نبوده. هر روزمون پر است از خبر و اتفاق خوب و بد. شلوغی سر من و یکمی هم تنبلی باعث این تاخیر شده. و اما این روزهای ما:

1. این روزهای ما پر شده از کارتن در سایزهای مختلف.

قرار بود تا پایان خرداد خونه ای رو که تو توش به دنیا اومدی ترک کنیم و بریم یه خونه جیدید. اما.... خونه جدید رو  یکی از دوستان زحمت کشیدند و در اختیارمون گذاشتند که البته کلیدش رو تازه تحویل گرفتیم و باید کارهای باز سازیش رو شروع کنیم.... از حالا شروع کردیم وسایل خونه مون رو بستن:

-- برای اینکه عصرهاحوصله ات سر نره  و هی گیر ندی مامان با من بازی کن و من هم در عین حال به کارام برسم, یه بازی ترتیب دادیم که توش تو راننده کامیون هستی و با کامیون اسباب بازیت میای پیشم و من توش رو پر می کنم از وسایل خرده ریزی که باید بسته بندی بشه و تو اونا را می بری می رسونی به کارتن ها

-- اولین باری که بحث بسته بندی و کارتن شروع شد تعجب زده پرسیدی مگه تو کارتن هم میشه وسیله گذاشت (تصورت از کارتن برنامه های تلویزیونی بود!). بعد که منظورمون رو فهمیدی گفتی آهان یعنی وسایلمون رو بذاریم تو قوطی!!!

-- چند وقته داری دنبال یه قوطی(!) خیلی بزرگ می گردی که بعد از جمع کردن همه وسایل و بسته بندیشون خود خونه مون رو هم بذاریم تو قوطی (!) و با خودمون ببریم!

-- خونه مون حسابی بهم ریخته و شلوغه. همه چی وسطه یه گوشه پر شده از کارتن های پر از وسایل و خلاصه بد وضعیتی داره خونه. امروز صبح که از خواب بیدار شدی بهم پیشنهاد دادی که مامان می خوای یه دستمال بده برات یکمی گرد گیری کنم خونه مون مرتب بشه! ببینید اوضاع چقدر خرابه که یه وروجک سه ساله هم می خواد دست به کار بشه.

2. اردیبهشت ماه امسال بالاخره طلسم 13 کیلو رو شکوندی.

پارسا در سه سال و 6 ماهگی: قد 105 سانت وزن  14.400 کیلو.

3. یکمی از عملکرد مدیر مهدتون ناراضی هستم.

به قولهایی که داده بود عمل نکرد. کلا مهد شده شبیه یه مهد کاملا عادی و معمولی.

4. عزیز (مامان بزرگ بابا) رو در تاریخ 19/خرداد از دست دادیم.

5. دوباره برگشتی به حالت چسبندگی و عدم استقلال

اون مدتی که من کلاس می رفتم و تو بیشتر پیش بابا بودی یکمی مستقل شده بودی ولی الان دوباره به شدت برای انجام کارهات آویزون من هستی (مامان آب بده. مامان غذا بذار دهنم. مامان شلوارمو پام کن. مامان جیش دارم. مامان بیا دستمو بخارون داره می خاره. مامان بیا با  من بازی کن. مامان... مامان.... مامان....)

6. در خانه مادر بزرگها همچنان فرمانروایی می کنی.

هیچ وسیله ای اونجا از دست تو در امان نیست. یهو سر میز ناهار هوس چلو کباب اونم ازنوع رستورانیش می کنی و اهل خونه رو می فرستی پی خریدش و ...

7. پیشرفتت تو زبان عالیه.

مربیت بهم گفت که سطحت از سطح بچه های کلاس (تو دوره های روزانه مهد) بالاتره و پیشنهاد داد زبان رو با کتاب شروع کنی. به همین خاطر از هفته گذشته سه روز در هفته میری کلاس زبان. با کتابهای pocket شروع کردی. خیلی خوش حالی که تیچر بهت کتاب داده.

8. تو این 2 ماه اخیر 2 تا سفر رفتیم

آخر اردیبهشت ما سه تا  به اتفاق مادر بزرگها و بابا جون رفتیم مشهد. و تو تعطیلات خرداد هم با مامان جون و بابا جون رفتیم همدان که خیلی بهمون خوش گذشت و از میزبانانمون بابت پذیراییشون خیلی ممنونیم.




[ 92/04/02 ] [ 9:32 ] [ نونا ]

[ ]

می گه: مامان بابا محمود تو خونه محسنه؟

من: محسنه؟ نه! محموده دیگه. بابای پایا اسمش محسنه.

می گه: نه اون محسن رو نمی گم که. اون از اون (اینجاش یکمی مکث می کنه و من من کنان می گه) مبسن ها می گم که خاله شراره تو مهد میگه!

من: کدوم مبسن ها؟!

می گه: خاله شراره تو مهد می گه هرکی بچه خوبی باشه و سرجاش بشینه دست به سینه و لپهاش آلوچه ( انگار این یه چیز جدیده که تو مهد و مدرسه مد شده چون دیدم یه روز عمو موسیقی هم داشت یه شعر اینجوری می خوند که دست به سینه و لپها آلوچه) مبسنش می کنم! مبسنها می تونن به بقیه بچه ها بگن که بشینید سر جاتون. شیطونی نکنید . شلوغ نکنید. منم دوست دارم یه روز مبسن بشم!

من: (در حالیکه داشتم تلاش می کردم جلوی خودم رو بگیرم که منفجر نشم از خنده) آهههههههههههان مبصر دوست داری بشی.

می گه: نه مبسن دوست دارم بشم.

من : باشه پس حرف خاله شراره رو گوش کن که مبسنت کنه!

و تمام این دیالوگ توی دستشویی اتفاق افتاد در حالیکه شازده رو نگه داشته بودیم که یه وقت نیفته تو کاسه توالت حین انجام کار!

[ 91/12/13 ] [ 10:35 ] [ نونا ]

[ ]

کف آشپزخونه دمر خوابیده رو زمین و انگار داره چیزی رو بررسی می کنه.

از کنارش رد میشم و میرم.

یه صداهایی تند تند از تو آپشزخونه میاد. انگار یکی داره یه کسی رو ماچ می کنه ولی یکمی صداش متفاوت تره.

بدو میاد سراغم و میگه: اه اه مامان ببین تو دهنم چیه؟! ترشه! دهنش رو باز می کنه.

تو دهنش یه مورچه است!

می گم: این تو دهنت چیکار می کنه؟

می گه: داشت تو آشپزخونه راه می رفت. منم هی می خواستم بوسش کنم. فکر کنم اونم اومد منو بوس کنه ولی رفت تو دهنم!

من: اووووووه

[ 91/12/08 ] [ 10:33 ] [ نونا ]

[ ]

تو راه پله ها پارسا به بغل دارم به سختی خودمو می کشونم بالا بلکه این پله های تموم نشدنی به آخر برسه.

صورتش رو جلو میاره و لپش رو می چسبونه به لپ من. بعد کمی میره عقب تر و حکم با لبهای کوچولوش گونه ام رو می بوسه. بعد دوباره می ره عقب و نگاهی به صورتم میندازه و شاکی می گه: " اه مامان پس چرا هارت صورتی ما نمیاد؟" . من:" هارت صورتی؟". میگه: " آره آخه تو کارتون پینگو وقتی بچه پنگوئن مامانشو بوس می کنه رو لپ مامانش یه هارت صورتی میاد!" . و من چیزی برای گفتن ندارم جز اینکه سخت تر به آغوش می کشمش و بقیه پله ها رو پرواز می کنم به سمت خونه.

[ 91/12/08 ] [ 9:56 ] [ نونا ]

[ ]

عمه اش داره سفره شام و می چینه.

پارسا رو به من : مامان منم کمک کنم سفره بچینم؟

من: آره برو خوبه. آفرین!

پارسا: نه نمی رم آخه ما اینجا مهمونیم.

من:!!!

پارسا: تازه همش دو نفریم. من و تو. دیگه کار زیادی نداریم که!

من:!!!!!!!!!!!!

حضار: ولو رو زمین.

دیگرانی که ممکنه من رو نشناسن: عجب مادری داره از الان چیا به بچه یاد داده!


*بماند که همین دو نفر الان سه روزه که چترشون رو بعنوان مهمون پهن کردن خونه مامان بزرگ مربوطه و درحال پرستاری شدن هستن.

[ 91/11/02 ] [ 9:40 ] [ نونا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه