مادرانه

اين وبلاگ شرح روزهاي مادرانه است و آن چيزي كه در گذر زمان در ذهن يك مادر جاريست

...

و اینک شمارش معکوس سی روزه را برای هبوط یک فرشته دیگر آغاز می کنیم!

برامون دعا کنید

[ 93/07/07 ] [ 8:52 ] [ نونا ]

[ ]

مهمان ناخوانده

چهارپایه رو کشونده لب پنجره و آب پاش به دست خودشو کشونده بالای چهارپایه که بره به گلدون پشت پنجره آب بده.

همین که پنجره رو باز کردم دیدم داد میزنه مامااااااااان بدو بیا اسکار اومده خونمون!!!!

منو می گی در کسری از ثانیه دوزاریم افتاد.

بله درسته! پشت پنجره کنار گلدون یه مارمولک کوچولو بود که تا پارسا رو دید دوان دوان فرار کرد.

 

پی نوشت: اسکار اسم شخصیت طنز یکی از کارتونهای این روزاست که یه مارمولکه و بچه ها معمولا دوستش دارن

[ 93/05/25 ] [ 13:43 ] [ نونا ]

[ ]

ما و ماه رمضان

1:

سفره افطار چیدم برای پدر مربوطه, توی سفره کره و پنیر و خامه شکلاتی هم هست.

پارسا (در حالیکه دهنشو به گوش من چسبونده) : مامان میشه منم روزه بگیرم؟

من: اره مامان حتما کار خوبی می کنی . از فردا شروع کن.

پارسا: نه مامان از همین الان می خوام شروع کنم. میشه منم با بابا خامه شکلاتی بخورم!

 

2:

در حالیکه احساس می کنه به کشف بزرگی نایل شده با آب و تاب فراوان برای مامانم داره تعریف می کنه که مامان جون تو اصلا خودت می دونی روزه کله جوجه چیه؟!!!(منظورش روزه کله گنجشکیه بچه ام)

[ 93/04/23 ] [ 9:11 ] [ نونا ]

[ ]

سئوالات فلسفی

بچه ما چند وقتیه که یادگرفته کره زمین گرده. از روزی که فهمیده سئوالات زیر براش مطرح شده که جواب دادن بهشون یه جوری که در حیطه درک و فهمش باشه بسی سخت شده برام:

1:

پارسا:مامان مگه کره زمین گرد نیست؟

من: چرا مامان گرده.

پارسا: پس چرا خیابونا صافن و ما از روش نمی افتیم؟

2:

پارسا: مامان یعنی رییس جمهور هم می دونه کره زمین گرده؟!!!!

من:!!!!!! آره مامان. هرکی رفته باشه مدرسه و درس خونده باشه می دونه که کره زمین گرده.

پارسا: من مدرسه ای رو که توش درس کره زمین بدن دوست ندارم. اسم منو تو یه مدرسه دیگه بنویس!

[ 93/04/07 ] [ 10:39 ] [ نونا ]

[ ]

سفرنامه 2 (سال 93)

 توضیح اول:

از اونجایی که بلاگفا با بعضی از سایتهای آپلود عکس دچار مشکل شده مجبورم پست سفرنامه رو به چند تا پست بشکونم در غیر اینصورت مجبور میشدم تمام عکسای قبلی رو هم مجددا آپلود کنم که کار سختی بود. واسه همین سفرنامه سال 93 مون رو تو این پست میذارم. بازم ترتیبشون از ته به سره

مسکو- خرداد 93- ریکین پلازا

از اونجایی که من حسابی سفر خونم پایین اومده بود و دچار قاط زدگی شده بودم  و از اونجایی که می دونستم در اینده نزدیک تا اطلاع ثانوی با دو تا بچه نمیشه سفر رفت و باز از اونجایی که بابا داشت برای شرکت در یک کنفرانس می رفت روسیه طی یک تصمیم فوری و فوتی راهی سفر به مسکو شدیم. این اولین سفر خارجی بود که تو تفاوتها رو تشخیص میدادی و برات جال بود. بهمون خیلی خوش گذشت. تو این سفر یکی از دوستای بابا هم همراهمون بود. هتل و امکاناتش عالی بود. شهر خیلی دیدنی و زیبا بود و از همه عالی تر هوای مطبوع و نم روزانه بارون و زورهای طولانی در حدود 20 ساعت بود. جاهای زیادی رو به صورت فشرده دیدیم.

 و اما سفر مسکو به روایت تصویر:

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

اینجا ژستت به خاطر کیفیه که تو هواپیما جایزه گرفتی و کلی باهاش احساسات خوب خوب بهت دست داده

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

کاخ کرملین

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

سیرک مسکو

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

هتل

گوگد- گلپایگان- فروردین 93- ارگ گوگد

این بار گفتیم برای تعطیلات عید بریم یه جای جدید که قبلا تست نکردیم و یه سمتی که از شلوغی های متعارف سفرهای نوروزی در امان باشه. واسه همین ارگ گوگد و شهر گلپایگان رو انتخاب کردیم. این بار هم جمعمون جمع بود و به اتفاق مادر بزرگا  و خانواده عمو مجید رفتیم سفر. بهمون مخصوصا به تو خیلی خوش گذشت.

کلا سفر پر ماجرایی بود برامون. اولین سفر من در دوران بارداری بود. تو مسیر شهرهای مختلفی رو گشتیم از جمله گلپایگان, خوانسار, ازنا و درود و بروجرد. قصد داشتیم یک شب هم تو راه برگشت همدان بمونیم که بارندگی شدید برف و بارون حسابی غافلگیرمون کرد به طوریکه تو راه برگشت در مسیر بروجرد به اراک حدود 4 ساعت تو برف و کولاک گیر کردیم جوری که هیچ ماشینی حتی ماشینهای سنگین هم نمی تونستن حرکت کنن و آخرش راهداری تونست جاده رو بعد از چند ساعت باز کنه. اتفاق دیگه ای که تو این سفر افتاد و منو خیلی ترسوند گم شدن تو تو شهر خوانسار بود که خدا رو شکر به خیر گذشت. در واقع با مامان فاطمه رفته بودی یه ور دیگه و ما فکر کردیم که گم شدی. ولی خوب خیلی وحشتناک بود.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

داخل ارگ گوگد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

سد گلپایگان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

بروجرد . وقتی پارسا قهر میکند

 

 

[ 93/04/02 ] [ 15:18 ] [ نونا ]

[ ]

پارسا و موسیقی

بالاخره نوبت پارسا از لیست رزروی های آموزشگاه موسیقی ودا رسید و برای اولین بار ترم بهار تو کلاس ارف 1 ثبت نامش کردیم.

خدا رو شکر قضیه با استقبال فراوان و روز شماری هفته برای رسیدن به شنبه و شروع کلاس همراه بود.

این هفته هم آخرین جلسه ترم اول بود. معلمشون از مامانا دعوت کرد که بیان تو کلاس تا بچه ها قطعاتی رو که در طول ترم با بلز و طبلک یاد گرفتن به صورت یه کنسرت کوچولو اجرا کنن.

خیلی عالی بود و لذت بخش. واقعا فکر نمی کردم که چیزی یاد گرفته باشه ولی برای یک نوآموز ترم اولی عالی بود.

ان شا الله ادامه خواهیم داد

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

[ 93/04/02 ] [ 14:47 ] [ نونا ]

[ ]

تا!

یکی از بحثای داغی که این روزا هرکی ما رو می بینه مطرح میشه اینه که اسم انتخاب کردید؟

از اونجایی که ما هرچی هنر داشتیم سر پارسا رو کردیم و بالاخره براش بعد از پنج روز اسم انتخاب کردیم اونم اسمی که تو هیچ کدوم از لیستامون نبود (!) سر این یکی هم قاعدتا هیییچ پیشنهاد خاصی نداریم. لذا فعلا این مهم رو سپردیم دست پارسا و اطرافیان.

اولین لیست پارسا شامل اسم تمام دوستاش تو مهد کودک بود: کیارش. کیان. ماهان. امیرعلی. محمد نیکان. تازه وسطاش پیشنهاد می داد براش فامیلی هم انتخاب کنیم!

و اما دومین پیشنهاد بچه ام:

می گه اسمش رو بذاریم تا (!)

بهش می گم آخه مگه تا اسمه؟ حالا چرا تا؟

میگه خوب وقتی یک سالش شد بهش می گیم یکتا. دوسالش شد بهش می گیم دوتا و ...

یه همچین پسرکی داریم ما.

 

[ 93/03/05 ] [ 9:50 ] [ نونا ]

[ ]

خونه تکونی

خیلی وقته پست نذاشتم اینجا. تقریبا سه ماهی میشه.

هیچ وقت این همه طولانی غایب نبودم.

واسه همین تغییرات رو با تغییر قالب شروع می کنم.

اول : عیدتون مبارک

دوم: خبر جدید اینکه خانواده ما در حال چهار نفری شدنه! شاید یکی از دلایل تنبلیم هم این باشه (البته بهانه است جدی نگیرید)

سوم: طبق اولین و آخرین اخبار واصله احتمالاً (تاکید می کنم احتمالاً) پارسا برادر دار خواهد شد! اونم یه برادر که تاریخ تولدشون احتمالا دقیقا 5 سال با هم اختلاف داره!

چهارم: همه چیز خوب پیش میره جز بد خلقی های جدید پارسا که شامل مقادیر متنابهی نمی خوام مهد برم. غذا نمی خورم. عصابیت با مخلفات هست. ذهنم شدیدا در گیر این موضوع شده. کیفیت مهد خیلی پایین اومده. تذکرهای لازم داده شده تا ببینیم چی میشه. اگر اتفاق خاصی نیفته و اوضاع همین جوری پیش بره باید دوباره بیفتم دنبال مهد. فعلا تو خونه شیوه مدارا رو پیش گرفتم تا ایشالا احوالاتش روبراه بشه دوباره.

پنجم: فعلا نی نی رو خیلی دوست داره. مدام قول می گیره که وقتی به دنیا اومد منم بقلش کنم. منم جوراب پاش کنم. منم لباس تنش کنم. منم بیام تو حموم کردن کمکت کنم. امیدوارم این حس موقع به دنیا اومدنش هم ادامه پیدا کنه و جوری نباشه که مجبور بشم ازش چشم برندارم مبادا متکا بذاره و روش بشینه و خفه اش کنه. یا مجبور بشیم مارادونا رو ول کنیم و غضنفر رو بچسبیم. الله اعلم!

ششم: می خواستم یه وبلاگ جدید واسه نی نی جدید بسازم اما به دلایل زیر این کار رو نکردم:

اولا دیدم من که اینجا رو اینقدر دیر به دیر آپ می کنم عمرا دو تا وبلاگ رو نمی دونم چیکار کنم.

دوما اینجا روزهای مادرانه است منم کماکان مادرم وقت تغییر نوع از تک فرزند به دو فرزند دادم پس در اصل ماجرا توفیری ایجاد نمیشه

سوما اگه براشون جدا جدا وبلاگ بسازم اون وقت قضایای مربوط به ارتباطاتشون رو نمی دونم تو کدوم بنویسم.

 

پس با اندکی تغییرات تا اطلاع ثانوی همینجا خواهیم ماند

 

التماس دعای ویژه برای یک مادر قلمبه!

[ 93/03/05 ] [ 9:35 ] [ نونا ]

[ ]

جو گیر موسیقی 3

حیدری..... رفت سفر...... گو به گو........ با من از ...... گو بگو!!!!!!!!


این چیزی که پارسا می خونه یه بخشی از شعر عاشقان (آهنگ مورد علاقه پارسا)  هست  که شهرام شکوهی (خواننده مورد علاقه اش) تو آلبوم کولی عشق می خونه و اصلش اینه:

ای دریغ..... از سفر....... کو به کو..... با من از.......او بگو!


حالا ما رو تصور کنید در حالیکه داریم این شعر رو از زبون پارسا می شنویم

--------------------------

تا مدتها بچه ام فکر می کرد هر وقت تو ماشین سی دی میذاریم خواننده مربوطه یه جایی تو یه سالنی مشغول اجرای کنسرته و صداش از اونجا داره از تو ضبط ماشین پخش میشه.

بماند که جچوری بهش توضیح دادیم و فهمید که این طوری نیست

[ 92/12/28 ] [ 10:21 ] [ نونا ]

[ ]

جو گیر موسیقی 2

بعد از مدتها که از کنسرت رفتنمون گذشته یهو یه روز پارسا اومد سراغم که می خوای برات شعر بخونم؟

من: بخون عزیزم.

پارسا: ای دل . دل دیوووووونه!!!! (فکر کنم این شان نزول این شعر تو ذهنت اینه که به تازگی خیلی از کلمه دیونه بعنوان فحش استفاده می کنی. در واقع تنها فحشیه که بلدی و تا عصبی میشی ازچیزی اینو بکار می بری متاسفانه و فعلا موفق نشدم از سرت بندازم هنوز)

پارسا: مامان یادته شهرام شکوهی اینو می خوند. میشه دوباره تو ماشین برام شعرش رو بذاری.

من (که هرگز فکر نمی کردم این شعر و کنسرت یادت باشه): آره مامان حتما.

و اینچنین شد که شهرام شکوهی به شدت دوباره تو خونه ما حضور پررنگی پیدا کرده!!!! به حدی که حتی تو بازیهاش هم گااااهی سر کله ایشون پیدا می شه.

-------------------------------------

پارسا: مامان شهرام شکوهی که میره سینمای شهرام شکوهی (منظورش کنسرت است) پس کی میره سرکارش؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------------

بهش می گم شهرام شکوهی دوباره کنسرت گذاشته. دوست داری بری؟

میگه آره حتما برو بلیطش رو بگیر. ولی اگه رفتیم مثل اون خانمه که پشت سرمون نشسته بود داد نمی زنم شهرام شکوهی عاشگتما!!!!!

[ 92/10/16 ] [ 13:41 ] [ نونا ]

[ ]

نذری

 

برای شام خورشت قیمه پختم و از ناهار هم عدس پلو داریم.

سفره شام آماده است.

پارسا داد میزنه: بابا بیام. مامان شام نذری پخته! بچه ام فکر کرده اسم دیگه قیمه نذریه!

 

 

[ 92/10/08 ] [ 9:13 ] [ نونا ]

[ ]

سفرنامه

خدا کمکمون کرده و با پارسا تا حالا سفرهای زیادی رفتیم (همیشه قبل از بارداری فکر می کردم وااای بچه یعنی تعطیل شدن سفر و همیشه بابت این قضیه غصه می خوردم. ولی خوب خدا رو شکر بچه مون هم پایه انواع و اقسام سفر از اب در اومد - و البته سفرهایی که بشه با بچه ریسک کرد و رفت- در حدی که هر روز صبح از خواب پا میشه و می پرسه مامان امروز تهطیله؟ اگه اره پاشو بریم مسافرت)

تصمیم دارم تو این پست به تدریج یه سفرنامه در حد خیلی خلاصه براش بنویسم و آپ کنم. (که البته زمان می بره تا همه رو بنویسم و عکس بذارم)

از ته به سر شروع می کنیم:

مشهد- آذر 92- مهمان سرای شرکت نفت

امسال دوباره امام رضا طلبیدمون و بازم سه تایی به اتفاق مامان جون و باباجون و مامان فاطمه برای اربعین با قطار رفتیم مشهد و 5 روزی اونجا موندیم. هوا خیلی سرد بود. سه روز برفی بود و دو روز دیگه اش هم سرد. این بار من به شدت سرما خوردم جوری که نتونستم اربعین برم حرم و دوتایی تو هتل موندیم. این بار هم بهت خیلییی خوش گذشت. با توجه به تجربه بدی که دفعه از قطار پیدا کرده بودیم برگشت رو با هواپیما برگشتیم (البته ناگفته نماند که قطار رفتمون- قطار نور- خیلی خوب و تر تمیز بود و خیلی هم سریع رسید)

آپلود عکس

شبیه این عکس رو تو 18 ماهگی هم داری و اون این عکسه!

آپلود عکس


آپلود عکس

این عکس رو موقع نماز خودت از خودت تو حرم گرفتی

آپلود عکس


آپلود عکس


کرمان- آبان 92- مهمان سرای کانی مس

آبان ماه 92 یه سفر دو روزه سه نفره  با هواپیما رفتیم کرمان. یه روزش رفتیم ماهان (باغ شازده و مقبره شاه نعمت الله ولی) که البته چون تاریک بود عکس نگرفتیم. روز دوم هم من و پارسا مادرو پسری رفتیم بازار و کافی شاپ و موزه و رستوران و ...

آپلود عکس

حمام وکیل در بازار کرمان که تبدیل شده به سفرخانه سنتی


کیش- مرداد - 92- هتل آریان

مامان جون که هوس سفر کرده بود و دنبال پایه برای سفر می گشت همه مون رو مهمون کرد به سفر به جزیره کیش. اینجوری شد که ما سه تا به اتفاق مامان جون و بابا جون و خاله ندا و دایی علی با هواپیما رفتیم کیش. آخرین باری که رفته بودم کیش آقا پارسای گل 4 ماهی بود که تو دلم بود و تازه فهمیده  بودیم پسره.

تواین سفر فکر کنم خیلی به پارسا خوش گذشت. چون بعد از اون هر هفته هوس می کنه بریم کیش و تا اسم مسافرت میاد میگه می خواهیم بریم کیش؟؟؟

بهمون خیلی خوش گذشت. حسابی پاساژ گردی کردیم و قایق سواری و بنانا و پاراسل و ...

آپلود عکس


آپلود عکس


همدان- خرداد92- دانشگاه بوعلی

ما سه تا به اتفاق مامان جون و بابا جون با ماشین خودمون رفتیم همدان. اونجا مهمون دو سری از دوستای بابا بودیم که الحق و الانصاف برامون سنگ تموم گذاشتن. دستشون درد نکنه. همه جا رفتیم برای گردش از گنجنامه و مقبره بوعلی و باباطاهر تا غار علیصدر و لاله جین. خیلی بهمون خوش گذشت.

اتفاق مهمی که تو این سفر افتاد این بود که یه دوست خیلی عزیز رو به اسم رادین و مامانش خاله شیرین رو هم از نزدیک دیدیم.

آپلود عکس

پارسا در حال غذا دادن به ماهی های دریاچه دانشگاه بوعلی

آپلود عکس

هگمتانه

آپلود عکس


آپلود عکس

غار علیصدر. وروجک نمی خواد ازش عکس بگیرم

آپلود عکس


آپلود عکس

پارسا و دوست عزیزش رادین. با اینکه اولین باری بود که هم دیگه رو می دیدن کلی باهم دوست شدن و کنار خیابون با هم بازی کردن


مشهد- خرداد 92 -زائر سرای نفت

سه تایی به اتفاق مامان جون و باباجون و مامان فاطمه با قطار رفتیم مشهد و با هزار دردسر با هواپیما برگشتیم تهران. بماند که به خاطر اوضاع بد جوی هواپیما تکونهای وحشتناکی می خورد که همه مسافرا رو به جیغ زدن وا میداشت و از اون به بعد متاسفانه تا حدودی دچار ترس از پرواز شدی خصوصا ترس از موقع گردش هواپیما

. هنوزم که هنوزه فکر می کنی مسافرت یعنی هتل و مشهد یعنی حرم. تو این سفر به شدت مریض شدی و تب کردی (تقریبا بالاترین تبی که تو این سه سال کردی) جوری که شبانه بردیمت درمانگاه

آپلود عکس

[ 92/10/07 ] [ 14:51 ] [ نونا ]

[ ]

مامان, مادر

این متن را "نیما دهقانی" در صفحه ی ف ی س بوک ش گذاشته و من اونو تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم.

ازش خوشم اومد. نگاه جالبی داشت بنظرم.

اینجا گذاشتمش که اگه پارسا یه روزی اینجا رو خوند ازش بپرسم ببینم تصویری که اون از مادر یا مامان ساخته تو ذهنش چیه؟


من با مادرم مشکل دارم.
مال الان نیست، از وقتی شروع شد که شروع کردم نوشتن. نه ؛شروع کردم راجع به زن ها نوشتن.
زن هایی که وارد زندگی ام شدند، زن هایی که وارد زندگی ام نشدند، زن هایی که وارد زندگی شان شدم.
وقتی که شروع کردم از صورت کشیده و بینی های استخوانی شان نوشتن، چشم هایشان موقعی که می خندند،انگشت هایشان وقتی دور لیوان می گردند، موها ، خنده ها، خواب ها.
من با مادر مشکل داشتم یعنی نه با خود مادرم. یعنی با همین مادر. همین کلمه مادر!
زن ها می آمدند و می رفتند و چیزی که با من می ماند یک عذاب بزرگ توی مغزم شکل ناخن که تا اسم زنی دیگر می آمد خراش می داد که چرا نمیتوانم درباره مادرم بنویسم.اه باز شروع شد. مادر.
من با مادر مشکل دارم. با نوشتن از مادرم. نوشتن به مادرم.
آنهایی که موقع نوشتن به ذهن مخاطب فکر می کنند می دانند چه می گویم،آنهایی که کلمات برایشان بار دارد،قیمت دارد می دانند؛ نوشتن «مادر» توی متن می شود یک زن با چادر سفید سر جانماز یا گیس های سفید و چارقد گلدار که نور پنجره افتاده رویش!مادر می شود یک پیرزن که جوانی اش را پای تخت خواب فرزندش سپری کرده و غذا پخته و کتاب خوانده . مادر می شود زنی در دور دست که یا صورتش معلوم نیست تجسم مهربانی است یا کلوزآپ از چین و چروک و چشم که نماد زجر. همه ی اینها هست و نیست.شاید مشکل شما هم باشد.
اما در قاموس تصاویر من «مادر»، کلمه ی مادر نمی شود زنی که هفته ای یک بار زنگ بزند به آقای فراهانیِ فیلمی با آن سامسونت سیاه بزرگش که بیاید که در دنیایش را باز کند که با شوق فیلم های جدید را بجورد و بچه اش را بنشاند کنار دستش فیس آف و شکسپیر این لاو و فارست گامپ و همشهری کین و لست نایت ببینند.
و «مامان» نوشتن قصه را لوس می کند توی داستان نچسب است. فکر می کنم از اواخر پنجاه به بعد بیشتری مادرشان را صدا می زدند مامان ،ولی توی داستان نوشتن هنوز به عنوانشان مشکل داریم.مامان یک جوری است توی متن.
کلمه مامان نمی شود زنی که جزیره سرگردانی و بوستان سعدی و طوبا و معنای شب و دزیره داده باشد دست بچه اش در ده دوازده سالگی و برایش صدای پای آب سهراب بخواند تا عاشق شعر شود و هشت کتاب را حفظ شود.که داشت عباس قلی خان پسری ایرج میرزا را هزار بار پای ضبط صوت سونی عهد بوق بخواند رو نوار های شریعتی پدر ضبط کند که بماند. مامان کجا مادر کجا.
حالا یک عده از مادرشان که می نویسند می نویسند مادر، یا بی خیال تصویر می شوند یا تصویر واقعا مادر است. فاصله هست ،لهجه دارد ، گویشی با مزه دارد از کار و سیاست هم حرف می زند گاهی. می رود بازار و امامزاده . مادر می چسبد به اش.ولی من دست های مادر را نه از روی پارچه های که می رفت زیر سوزن چرخ خیاطی ،که از روی جلد کتاب ها، از حاشیه روزنامه های طوس و جامعه و نشاط شناختم و چشمهایش را نه از پنجره خیره به برف که توی پاریس . توی لوور و توی نگاهش به تابلوهای سزان و مونه و ون گوگ شناختم ؛
بعد نسخه اصل آن منظره همیشه توی پذیرایی بالای میز ناهارخوری که دیدم یاد قصه هایی افتادم که هزار بار ساخته بود از یک کلبه و دریاچه موقع غذا خوردن. اینجا مامان است. نه جداً. اینجا خب مامان است وقتی مشکلی نداری ،فقری نیست،جنگی نیست، بچه از زور بی دردی غذا نمیخورد،مامان از روی شاهکار نقاشی کپی روی دیوار قصه می سازد که بچه ی نُنُر غذا بخورد.
ولی آنجا که بقیه کلاس دفترهای صد برگ پابلو با جلد های کارتونی و شکل های رنگی رنگی می آورند مدرسه.آنجا که هنوز آنقدر پولدار نیستیم که جز دفترچه های تعاونی با آن معلم پای تخته همیشگی بخریم؛ آنجا که مادر با کاغذکادوهای ارزان که با کوپن ها از تعاونی مصرف کارکنان ته شهید عراقی گرفته جلد ها را جادو می کند شب تا صبح که فردا توی مدرسه شهدای پاسداران پسرش کم نیاورد خب مادر است دیگر.. مادر جادوگر هنرمند. آنجا که خیاطی می کند تا کمک پدر باشد، که من هم از آن جامدادی ها که ذره بین دارد داشته باشم.خب مادر است دیگر.از همان مادرهای فداکار توی فیلم ها. حالا شد مادر!هر چند آنجا که انقلاب فرهنگی شده بود و نشده برود لیسانس اقتصادش را بگیرد هم مادر شده بود.آنجا که هنوز صدای آژیر دوم حمله هوایی نیامده بود توی بغلش توی زیر زمین بودیم هم مادر بود.
آنجا که دو خواهر و و دو خواهرزاده اش از سرطان مردند هم مادر بود، آنجا که دکتر گفت غده ای که او دارد بدخیم نیست هم مادر بود.
ولی خب مثلا چطور می شود نوشت من با «مادر»م فوتبال بازی می کردم؟!چطور می شود نوشت «مادر» تمام بازی های جام ملت های اروپا نود و شش را تا صبح بیدار می نشست و اسم همه شان را حفظ بود ؛ خب اینجا باید گفت مامان عاشق روبرتو باجو بود!
یا کسی که بلد بود فیش های ویدیو رو وصل کند فقط مامان بود!یا بعد ها که ماهواره آمد،ست کردن ماهواره از مامان بر می آمد!نه من نه بابا،نه هیچ یک از اعضای مجتمع هشتاد واحدی احتشامیه!
خب انتقاد هم بود! توی آن مجتمع مسکونی هر دختری ما می رفتیم توی کارش اول با مامان من دوست شده بود! حالا و بیا و درستش کن.
مادر کدام یک از نویسنده هایی که از مادرشان داستان های قشنگ و شاعرانه می نویسند در سی سالگی یک هو تصمیم گرفته برود کلاس زبان بشود مترجم یک هو!و در عرض چهار سال شش کتاب ترجمه کند؟و در پنجاه سالگی صبح ها با شما از خانه خارج شود برود دانشگاه! روانشناس بشود ، مامان!مادر! خب کل داستان را خراب می کند!تقصیر من نیست واقعاً. این کلمات لعنتی تمام زورشان را می زنند ولی هیچی به هیچی.یک کلمه پیدا نمی شود . که نگرانی من را از برداشت ذهنیمخاطب و حتی خودم راحت کند.
یک بار یکی از معلم ها سن مادرهایمان را پرسید. نمیدانستم. خانه که آمدم ازخودش پرسیدم. گفت سی و خرده ای . من گفتم سی.هنوز فکر می کنم مادر سی ساله است. هنوز هم هر که می پرسد اول می گویم سی.بعد فکر می کنم می بینیم نه،حسابش از دستم رد می رود، ولی باز می گویم سی!
حالا تولد «او»ست .مادر ،مامان، یا هر کلمه ی سمج دیگری که پیداش نمی شود من بگذارم جای او. تولد سی سالگی مادر!
تمام زورم را زدم یک متن خوب بنویسم. بعد از دبستان که انشایی در وصفش نوشتم دیگر جراتش را نداشتم. الان هم چیز جالبی نشد.حتی بدتر ازهمان انشا. آنجا حداقل زور نمی زدم متفاوت باشد.هنوز گهی نشده بودم که به عمق کلمه ها فکر کنم و تاثیر بر مخاطب.هنوز مادر عزیزتر از جان بود و اسوه ایثار. یک دست کلیشه بود.ولی این حتی آن هم نشد. اصلا نشد از تمام دین ام بنویسم. از اینکه چطور من را ساخت.از مهربانی و سواد و هوش و بزرگی و فداکاری . یا تکراری و لوث می شود یا سطحی و لوس. چطور می شود رفت به عمق کلمات . به عمق این احساس که نه شبیه وبلاگ های دختر دبیرستانی ها شود نه شبیه شعرهای خلیل جبران . نه مشکل واژه ها نیست. مشکل بی عرضگی من است.
حجم استرس و احساس ناتوانی ام در آخر این نوشته خیلی بیشتر از چیزی است که تصور می کنید. یک متن پخش و پلا و بی چفت و بست.
نه از عهده توصیفش بر آمدم نه داستان شد نه یادداشت. هیچی.
یک سری کلمه که مثل یک استوانه از حروف دور سرت می چرخد و ارتفاع می گیرد و می برد خیلی بالا و می کوبدت زمین.
چقدر یک کلمه می تواند تو را تحقیر کند. چقدر کلمه های می توانند تورا تحقیر کنند.
مثل یک فیگور برای یک نقاش یا مجسمه ساز مثلا بگویند داوود میکللانژ را در حال وحی با گچ بساز ولی در حالیکه دارد توی یک گوشش تام یورک پخش می شود توی یکی داریوش و عاشق مادرترزا شده است ،حالا همه اینها را مجسمه کن.
چاره ای نیست جز برداشتن گچ ها و ریختن به سر و صورت.
چقدر یک وجود میتواند خاص بزرگ و توصیف نشدنی باشد.که آدم ته متن اقرار کند کم آوردم. یا باید همه کلمات را پاک کرد و در بهترین حالت نوشت مادر دوستت دارم. یا در بدترین حالت اسلحه را برداشت خالی کرد توی مغز از ناتوانی.
چقدر دارم حرص میخورم از این که بعد این همه سال باز هم نشد.خیلی بد شد.
باید همین جا تمامش کنم . من این کاره نیستم.

[ 92/09/11 ] [ 9:8 ] [ نونا ]

[ ]

جو گیر موسیقی

سه هفته پشت هم رفتیم کنسرت موسیقی: اولیش بچه های کلاس خانوم سودابه سالم. دومیش کنسرت سالار عقیلی و سومیش کنسرت شهرام شکوهی

---------------

بعد از کنسرت اولی گفتم دوست داری با دوستت خورشید اسمت رو تو کلاس موسیقی این بچه ها که ساز می زنن بنویسم؟ بعد از یکمی فکر و تامل گفتی نه دوست ندارم سخته!

--------------

تو کنسرت دوم از اول تا آخر روی پای من نشستی و بادقت همه چیز رو زیر نظر داشتی. حتی به کرین دوربیهایی که روی سری نوازندگان و تماشاچیان در حرکت بود و از همون شب که برگشتیم خونه شروع کردی. رفتی نشستی پای پیانو و شروع کردی به زدن و در آخر از همه ما خواستی که تشویقت کنیم.

--------------

فرداش صبح زود تا چشمات رو بازی کردی از تو تخت منو صدا زدی که مامان میشه به بابا بگی ستاره اش رو بده به من یذره دستم باشه.

من فکر کردم خواب دیدی و یه باشه ای گفتم و دوباره خوابیدم. یکمی گذشت اومدی دم تخت ما سراغ بابا که بابا میشه لفتن (!) ستاره ات رو بدی به من.

من که دیدم انگار موضوع جدی تر از این حرفاست پرسیدم ستاره اش چیه؟  کجاست؟ تو لپ تاپشه؟ (فکر کردم یه فیلمی چیزه بوده تو لپ تاپ که قبلا با هم دیدیم.

برگشتی گفتی نه بابا. ستاره اش. همون که مثل گیتاره. چوبیه. زیرش گرده . روش هم نخ داره که دینگ صدا میده.

و من بدین ترتیب دوزاریم افتاد که منظورش سه تاره. و تو اسباب کشی وروجک پیداش کرده و رفته سراغش!

-------------

بعد از کنسرت سوم یه روز پرسیدم هنوزم دوست نداری بری کلاس موسیقی؟

اینبار پاسخم مثبت بود که چرا بیای یه روز بریم ببینیم چجوریه و منم براون اهنگهایی رو که بلدم بزنم !!!!

خلاصه یه روز عصری رفتیم که ته و توی قضیه رو در بیاریم که از قضا دقیقا ساعت تعطیلی کلاسها رسیدیم و همه بچه ها با سازهاشون خوشحال داشتن میومدن بیرون از آموزشگاه.

پارسا دم در رو به من: مامان حالا داریم میریم موسیقی برای من گیتاری چیزی نیاوردی که براشون موسیقی بزنم؟؟؟؟

من: !!!! بچه ام شروع نکرده خودشو با پاکو دولوچیا و  آمیگو هم سطح میدونه

-------------

هنوز اندر کفه موسیقیه.

داریم واسه روز عاشورا آماده میشیم.

من: پارسا زنجیر و سنجت (البته به قول خودش سیمبال) رو هم بیار اگه دوست داری

پارسا: باشه مامان. البته طبل بن تن رو هم برداشتم. میشه تو هم گیتارمو برداری. می خوام برم تو دسته گیتار بزنم

من: !!!!!

[ 92/08/27 ] [ 10:36 ] [ نونا ]

[ ]

برای پسر چهار ساله ام

عزیزم,

سالها, ماهها, روزها و ثانیه ها دارند با بی رحمی هرچه تمام تر به سرعت می گذرند و من دوستم دارم از دقیقه دقیقه اش لذت ببرم و تو تک تک سلولهام این لحظات رو ثبت کنم و برای همیشه به خاطر بسپرم.

این روزها دوست دارم با تمام وجودم در آغوش بکشمت چون می دونم تا چند سال آینده حتی همین آغوشت رو هم نصیبم نخواهی کرد. بدن ظریفی رو که تمام عشق و دنیا و هستی من توش یکجا جمع و خلاصه شده. بچه ها هیچ وقت این حس مادرها و نیازشون رو به در آغوش کشیدن بچه شون درک نمی کنند و نخواهند کرد.

دوست دارم ظرافت بدنت, عطر تنت و گرمای وجود 4 ساله ات رو برای همیشه به خاطر بسپارم چون می دونم که دیگه هیییچ وقت دوباره چهار سالگیت رو تجربه نخواهم کرد. همونطور که دیگه بوی خاص دوران شیرخواریت,  لبخند بی دندونت و قدمهای لرزونت  را نخواهم دید.

پسرکم,

برات اول از همه از خدا سلامتی می خوام. سلامتی جسم و روح که این روزا داره برای همه تبدیل به کیمیا میشه.

برات قدمهای استوار تو زندگی و عزم برای رسیدن به اهدافت می خواهم. 

برات آرامش قلب و شادی روح آرزو می کنم.

برات آینده ای هرچند ساده اما توام با آرامش و برکت و موفقیت می طلبم.


فرشته کوچکم 4 سالگیت مبارک!

[ 92/08/14 ] [ 17:55 ] [ نونا ]

[ ]

پارسای این روزها

پارسا: مامان استعدا یعنی چی؟

بهش مفصل توضیح میدم که استعداد یعنی این یعنی اون و ...

پارسا: پس چرا می گن استعدا دارم استعدا دارم؟

تازه دوزاریم افتاد که منظورش استدعا است.

--------------------------------------

پارسا: مامان به ماشین ما هم میشه گاز زد به جای بنزین؟

من: نه مامان نمیشه . ماشین ما فقط بنزینیه.

پارسا: پس تو که به ماشین گاز نمیزنی چجوری هی گاز میدی؟؟

---------------------------------------

پارسا در حالیکه تو بازار کرمان داریم قدم میزنیم و چند تا پیرمرد دارن با لحجه غلیط کرمانی با هم حرف میزنن: مامان اینجا مردمش انگلیسی حرف میزنن؟ پس چرا من حرفشونو نمی فهمم؟

--------------------------------------

پارسا: مامان چرا پی پی ام قهوه ایه در حالیکه من فقط پلو می خورم که سفیده؟؟؟؟

---------------------------------------

پارسا: مامان چرا من هی به جای سوکس می گم سوکس؟ و نمی تونم درست بگم سوووووکس؟

--------------------------------------

پارسا: مامان میشه این هفته که تهطیل شد با فطار بریم روسیه مسافرت!!!!!

---------------------------------------

من رو به آقای همسر: به نظرت کجا بریم؟ (حالا قرار بود یه سری خرده ریز و خرید هفتگیمون رو انجام بدیم)

پارسا از تو اتاقش: من بگم کجا بریم. بریم کیش!

[ 92/08/07 ] [ 14:18 ] [ نونا ]

[ ]

حاضر جوابی از نوع سه ساله

می خواهیم بریم بخوابیم.

بهش می گم بازی دیگه بسه پاشو برو ماشیناتو از تو خونه جمع کن.

یکی دوتا از ماشین کوچولو ها رو می چپونه زیر میز و میگه دیگه جمع شدن ماشین بزرگم هم بنزین نداره.

می گم اون زیر یعنی جمع کردی.

میگه اره دیگه اونجا پارکینگشونه.

میگم با ماشین بزرگه هم برو سمت اتاق سر راه بنزین هم بزن.

میگه نه اصلا هیچی بنزین نداره. به پمپ بنزین سر راه هم نمیرسه.

میگم خوب تا اتاق هولش بده.

میگه آخه بزرگه سنگینه خونمون هم خیلی دوره کمرم درد میگیره.

میگم اگه به جای این همه دلیل و بهانه آوردن انرژیت رو نگه میداشتی الان ماشینت رسیده بود تو اتاق

میگه خوب هی بهم نگو ماشینتو ببر ماشینتو ببر که منم مجبور نشم این همه برات توضیح بدم.


یه همچین وروجک سه سال و 11 ماهه ای داریم ما. خدا به دادمون برسه وقتی 13 ساله بشه.

[ 92/07/13 ] [ 10:28 ] [ نونا ]

[ ]

زبان نامادری 5

پارسا تو خونه مشغول بازیه و همزمان داره با دهنش صدای قورباغه در میاره و گاهی هم تف تف می کنه و حباب میسازه.

میرم سراغش و بهش می گم این چه صداهایی داری درمیاری مامان. خوب نیست.

برگشته می گه مامان دارم فرانسه تمرین می کنم. تیچر تو کلاس یادمون داده چجوری با صدای قورباغه بگیم غ و حرف بزنیم!

[ 92/07/13 ] [ 10:22 ] [ نونا ]

[ ]

زبان نامادری 4

توی مهد هفته ای یک روز آموزش زبان فرانسه دارن.

مربیش توضیح داد که فعلا هدف فقط آشنایی بچه ها با آواهای زبان فرانسه است و سراغ کلمات و ... نمی ریم. فقط می خواهیم تفاوت صداها و تلفظ ها رو یاد بگیرند تا بعدا اگه رفتن سراغ فرانسه یه چیزایی پس ذهنشون باشه.

جلسه اول سر کلاس:

خانم مربی (در حالیکه اشکال حروف ABCD رو داره به بچه ها نشون میده): بچه همه با هم بگید اَ . بِ. سِ. دِ

پارسا: نهههه! اشتباهه تیچر. باید بگیم اِی. بی . سی . دی

[ 92/07/13 ] [ 10:15 ] [ نونا ]

[ ]

توهمات کودکانه

صبح دم در مهد:

نازنین جون مربی پارسا (در حالیکه داره به شکم من اشاره می کنه): مامان پارسا مبارک باشه به سلامتی خبریه؟!

من (در حالیکه دهنم از تعجب باز مونده): :O نههههههههههههه! چطور مگه؟! ( و در کسری از ثانیه سی تا سناریو تو مغزم پردازش شد و طی تحلیل اونها به این نتیجه رسیدم که حتما خیلی چاق شدم که چنین برداشتی کرده)

نازنین جون: آخه پارسا دیروز می گفت خدا به مامانم یه نی نی داده که الان تو دلشه! تازه می گفت نمی دونیم هنوز دختره یا پسره! من دوست دارم پسر باشه اسمشو هم بذاریم داینال (منظورش دانیال بوده)! آخه من دخترها رو دوست ندارم!

و من باز هم دهنم از تعجب باز مونده بود همچنان و پی یک دلیل می گشتم برای این همه داستان پردازی.

و یهو یادم اومد. هفته پیش پارسا داشت راجع به یه بچه کوچیک بامزه به اسم دانیال که به تازگی اومده مهد صحبت می کرد و بعد بحثمون رسید به ارتباطات خانوادگی و کی خواهر کیه و کی مامان کیه و ازش پرسیدم خواهر تو کیه؟ برادرت کیه؟ مامانت کیه و ...و ازش پرسیدم دوست داری خواهر یا برادر داشته باشی؟ اونم گفت اره دوست دارم یه برادر کوچولو داشته باشم که بیاد تو اتاق من پیش من بخوابه (البته با تاکید تو تخت کوچولوی خودش) بهش حرف زدن یاد بدم و باهاش بازی کنم.

و فکر کرده بود همین که ایشون اوکی دادن از فردا صاحب یه برادر خواهند شد! و تمام این داستان رو تو دل کوچولوش نگه داشته بود تا برای مربیش که بعد از یک هفته از مرخصی برگشته بو تعریف کنه!

و جالب تر اینجاست که نازنین جون می گفت بعد از اینکه پارسا تعریف کرد که تو دل مامانم یه نی نی هست همه بچه ها هم هوس کردن و تو دل مامانای اونا هم نی نی رفته و کلی تعریف کردن!

و چقدر ساده و کوچکه دنیای این فرشته ها.

و خدا به مامان باباهای این کلاس رحم کنه که از دل پاک این کوچولوها هرچی بگذره ممکنه یه روزی نازل بشه!

[ 92/06/24 ] [ 9:23 ] [ نونا ]

[ ]