مادرانه
اين وبلاگ شرح روزهاي مادرانه است و آن چيزي كه در گذر زمان در ذهن يك مادر جاريست
باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که وسط روز یهو دلت هوای حرف زدن با یکی از اعضای فامیل رو می کنه و گوشی بدست میای سراغم و می گی شماره ... بدو بدیرم باهاش حف بیژنم (بگو بگیرم باهاش حرف بزنم) و من رقمها رو یکی یکی بهت می گم و تو می گیری و شروع به صحبت می کنی! باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که برای بیرون رفتن از خونه خودت نظر میدی که فلان شلوار رو می خوام با فلان بلوز بپوشم گشند بشم هوشل بشم (قشنگ بشم خوشگل بشم) باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که تو بازی هات همیشه می خوای بری کارت بزنی سوار متیو آبی (مترو آبی) بشی بری برای من از مدازه دیب زمین فویوشی (مغازه سیب زمینی فروشی!) برای من سیب زمینی بخری و بیاری! باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی که تا خانجون (مادر بزرگ من) رو می بینی بدو میری عصاشو میدی دستش و با صدای خیلی بلند (برای اینکه خانجون بتونه صداتو بشنوه) می گی بدیر دستت راه برو یه وقت الان نه افتی پات اوخ بشه. و از همه اینا باحالتر اینه که تمام کلمات جمله ات رو شمرده شمرده با فاصله و با صدای بلند می گی که متوجه بشه باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی که موقع رفتن به مطب دکتر تا نوبتمون میشه بدو میری در میزنی و بعد از سلام تند تند شروع می کنی به تعریف کردن برای دکتر از اتفاقی که برات افتاده و موقع معاینه هم علی رغم اینکه از نگاهت می تونم کلی نگرانی و ترس رو بخونم ولی صدات در نمیاد و بی حرکت می شینی و فقط هر ۱۰ ثانیه یه بار از دکتر می پرسی تموم شد؟! باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدی که تا کسی ازت می پرسه اسمت چیه و چند سالته فوری اسمت رو می گی و می گی دو شال میمه (۲ سال و نیم امه)! باورم نمیشه ۲ سال و نیم به این زودی گذشت. باورم نمیشه این مخلوق ضعیف خدا که حتی لحظه ای بی مراقبت نمی تونست دوام بیاره تو این مدت کوتاه این همه تغییر بکنه. باورم نمیشه پسرک کوچولوی من داره کم کم تبدیل به مردی کوچک میشه. خدایا همه دخترکان و پسرکان رو به پدر و مادراشون ببخش و تنشون رو سالم نگه دار. پارسا شديدا در گير يه ويروس شده كه به دستگاه گوارشش حمله كرده. يه چيزي تو مايه هاي همون ويروسايي كه هقته پيش به كامپيوتر من تو شركت حمله كردن و يه هفته اي از كار بيكار شدم. ولي اميدوارم پسرم بتونه خيلي سريع به اين ويروسا غلبه كنه و شرشون كنده بشه. اينروزا شديدا بي اشتها و بي حوصله شده اي! ايشالا همه ني ني ها هميشه صحيح و سالم باشن. بعد نوشت: -تو همین روزهای بی حالی اومده تو بغلم میگه مامان حالم بده! پاشو برام اسفند دود کن! - بردمش تو دستشویی پوشکش رو در آوردم و دیدم تمیزه. خودش هم یه نگاهی به پوشک انداخته میگه: خدا رو شکر خبری نیست! عاشق جمله بندي هات و استقاده از افعالت هستم و از اون بيشتر عاشق مدل حركت دادن دستات وسط صحبت. استدلالهايي هم كه مياري رو ديگه نگووووووووووووو كه رسما ديونه ام مي كنه اگه يه روز ديديد پارسا خورده شده تموم شده شك نكيند كار من بوده! بعد از يك مكث كوتاه و يكمي فكر اومده پيشم مي گه مامان بيا جيش دارم! ببينم جيش دارم بيا ديگه! خنده ام ميگيره از اين همه سياست. وروجك روز روز و در حالت عادي محال ممكنه همكاري كنه براي اين مهم. و مي دونه كه من اي روزا اين قضيه چقدر برام مهمه. بازم خيلي محلش ندادم. وقتي ديد دستش رو شده راهش كشيد رفت اون طرف تر و گفت آره الكي جيش دارم. الكي گفتم. اين قضيه يكي دو دقيقه ديگه به انواع منت كشي هاي غير مستقيم از جمله تكرار اسم عروسكاش گذشت و نهاينا وقتي ديد هيچ راهي باقي نمونده اومد لپمو يه بوس محكم كرد و خنده كنان فرار كرد منم تعجب زده از لیوان خالی فهمیدم که ای دل غافل حتما با دوغهای تو لیوان یه حالی به اتاق داده. رفتم دیدم بعععععله محتویات لیوان پاشیده شده روی کاناپه نارنجی. تا قیافه عصبانی منو دید برای اینکه کار به جاهای باریک نکشه دویده پیش مامان بزرگش میگه "ببشکید. معذرت می خوام. بیا بوس بده" یعنی آخر خنده است ها. من یکی که عمرا نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. شرایط جوریه که مثلا من باید جذبه ای داشته باشم و بیشتر جای اینه که من دعواش کنم تا اون. ولی با این ادایی که در میاره اول اخمامو گره می کنم و یکمی جدی میشم و بعد بندو آب می دم و بغلش میکنم و می چلونمش و دعوا همین جا خاتمه پیدا می کنه. اين وروجك ما تازگي علاقه مفرطي به ديدن كارتون گوسفند زبل يا همون shaun the sheep خودمون پيدا كرده و تا صبح چشماشو باز مي كنه ميره سراغ تلويزيون و كارتون محبوب و مي گه مي آم (ميخوام) كاتون ببعي گوسفند! ببينم. فوري سي دي رو ميذاره تو دستگاه و تا فايلهاي مربوطه لود بشه شروع مي كنه به خودن ورژن اختراعي خودش از شعر ببعي ميگه بع بع معروف به شرح زير: ببعي مي گه بع بع دنبه داري بع بع پس چه حرفي مي زني؟! (و گاهي پس چي مي گي؟!) بماند كه اين وسط شازده چنان جملات قصاري تحويل جمع ميداد كه همه روده بر ميشدن از خنده. تكه كلام جديدشون هم شده بچه ها. بچه ها بيايد صبحونه. بچه ها حالا بريم دريا. بچه ها كمربندهاتونو ببنديد. بچه ها خدافز مي خوام برم بخوابم. و حالا بماند كه ميانگين سني بچه هاي حاضر در جمع حداقل 35 سال از سن ايشون بيشتر بود! تصمسم گرفتم يه سفرنامه تصويري براي پارسا بسازم از سفرهايي كه رفته. تو پستهاي بعدي منتظر باشيد!
بابا مي گفت كلي بهش خوش گذشته و خسته شده. بعد از 3 ساعت چرخيدن تو پارك امر فرموده اند كه بابا اسي حالا منو ببر رستوران با هم غذا بخوريم! والا ما كه يادمون نمياد وقتي 2 سالمون بود از بابامون چنين درخواست هايي كرده باشيم. خدا به دادمون برسه وقتي 15 ساله بشه!
آنچه را ويرانگر پاييز درهم ريخت، غارت كرد و برد، وانچه را سرماي دي يكسر به نابودي سپرد، وانچه را كولاك بهمن زير پاي خود فشرد، باز مي سازد بهار سال نو مبارك
حلقه اشکی که تو چشمهای سبزت برق میزد. نگاهی که زیر چشمی پارسا رو می پایید ولی به چشماش خیره نمیشد. سری که زیر انداختی موقع تحویل وسایل پارسا و تلاشی که می کردی برای اینکه قطرات اشک از چشمات جاری نشن. آغوشی که برای آخرین بار برای پارسا گشودی و صحنه ای که دیدم پارسا چجوری سرش رو با آرامش به سینه ات چسبوند..هیچ وقت اینا و این روز را فراموش نخواهم کرد. پارسا روز دوشنبه ۲۲/۱۲/۹۰ برای آخرین بار با مهد ثمره کودکی و نازنین جون (به قول خودش نازین جون)خداحافظی کرد. مهدی که اولین تجربه خانواده ما بود در اين زمینه و اولین تجربه پارسا در ورود به اجتماع. اولین دوری جدی پارسا از خونه. اولین آموزشهای خارج از خونه رو اونجا گرفت. اولین شعرش رو اونجا یاد گرفت. کلا اونجا بود که حرف زدن رو یاد گرفت و توش مهارت پیدا کرد. کلی دوست و همبازی پیدا کرد. اولین سرود دسته جمعیش رو اونجا اجرا کرد. مهدی که علی رغم تمام استرس و دلشوره من پارسا حتی یک روز هم برای داخل رفتن و جدا شدن از من گریه نکرد. حالا اگه یک روزی پارسا دوباره دلش برای مهد تنگ بشه و سراغ مهد و مربیش رو بگیره نمی دونم باید چه جوابی بهش بدم. راستش اصلا بهش نگفتم که با نازنین جون خداحافظی کن چون دیگه مربیت نیست. در و دیوار مهد رو خوب نگاه کن و به خاطر بسپار چون دیگه نخواهی دیدش. اینقدر خبری تعطیلی مهد ناگهانی بود که اصلا هنوز خودم هم نتونستم این قضیه رو هضم کنم. نمي دونم چه حسي داره ديدن آپارتمان نوساز چند طبقه اي كه جاي ساختمون 2 طبقه مهد سر به فلك بكشه ولي از توش هيچ صداي خنده و جيغ و داد و شعر و آوازي شنيده نشه! پسرکم این اولین تجربه جدایی خواهد بود برات! می دونم که تلخه و احتمالا روزهای دلتنگی سختی رو خواهیم داشت. ولی جدایی هم بخش انکار ناپذیری از این زندگیه. ای کاش یاد می گرفتیم کمتر دل ببندیم تا تحمل جدایی برامون آسونتر باشه! در هر حال برای همه کادر مهد ثمره کودکی آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم. و تشکر مخصوص: برای خاله نازنین که با صبر و حوصله و عشق کلی چیز به پارسا یاد داد. برای خاله آرزو که هر روز صبح با خوشرویی پارسا رو تحویل می گرفت و عصرها تحویلش میداد و براش غذاهای خوشمزه درست می کرد و بهش صبحانه و ناهار میداد و دست و روشو می شست و تمیز می کرد. برای خاله موژان که از ظهر به بعد تا ما برسیم پارسا رو نگه می داشت. برای خاله افسون که مدیریت کارهای اجرایی مهد رو برعهده داشتن. و برای خانم امجد مدیریت مهد. در كنار و باز بستن هاي مكرر در سايه ها و رژ گونه ها پارسا گاهي يه گريزي هم بهشون ميزنه و مياد به رژه اي هم جلوي من ميره تا ببينم چه دسته گلي به آب داده (كه ناقلا از قضاي روزگار تقريبا كاربرد همه شونو خوب بلده - حالا يكي منو نشناسه فكر مي كنه چقققققققدر اهل آرايش كردنم) و من هر دفعه كلي توضيح ميدم كه فلان چيز مال مامان هاست يا مال خانم هاست و بچه ها يا باباها نبايد ازشون استفاده كنم. و اما اصل مطلب. امروز رفته سراغ يكي از وسايل باباش و برش داشته. ديدمش و بهش مي گم اين چيه برداشتي؟ مال كيه؟ يه نگاهي به دستش ميندازه و ميگه مال پارساهاست؟!!!! خنده ام مي گيره از استدلالش. بهش مي گم مگه تو چندتايي كه مي گي مال پارساهاست. بايد بگي مال پارساست. يكمي فكر مي كنه و مي گه نه و با اصرار ميگه مال پارساهاست! بهش ميگم يكمي فكر كن. متوجه منظورم ميشه و يهو مي گه آهان مال ني ني هاست نه اصلا مال بچه هاست! تو پرانتز اضافه کنم که یکی از تفریحات سالم شازده ما اینه که بره از تو کشو یک لاک بیاره بیرون بده من بزنم به ناخن هام بعدش بره شیشه استون رو بیاره و با یه پنبه دونه دونه لاکها رو پاک کنه. امروز صبح درحالیکه خیلی خیلی دیرم شده بود و داشتم تو خونه دنبالش می دویدم تا راضیش کنم حاضر بشه و بریم مهد یهو چشمش افتاد به شیشه استون رو میز. بدو بدو اومد سراغم که بیا لاک بزن. حالا از اون اصرار و از من انکار که نمیشه و الان وقتش نیست و سرکار اجازه نمیدن و دیر شده و .... وقتی دید هیچ جوری حاضر نمیشم به این کار تن بدم و راهم رو کشیدم رفتم اومده سراغم دستامو گرفته می گه ببین اندشتاتو (انگشتاتو) واه واه واه! لات (لاک) بزن خوشل (خوشگل) بشه!!!!! معمولا میرم یه گوشه می شینم و خودم رو مثلا سرگرم یه کاری می کنم و زیر چشمی می پامت وقتی داری خودت با اسباب بازیات بازی می کنی. تازگی به این سرگرمی و بازی ها دیالوگهای بلند و بالا و خیال پردازی های انچنانی هم اضافه شده که صحنه رو کلی جالب و هیجان انگیز می کنه. دیروز یه ماشین پلیس و ۲ تا ماشین دیگه رو گذاشته بودی کنار هم و داشتی راهشون می بردی. این وسط آقا پلیسه اومده بود و سوت می زد (دستت رو با یه حالت خنده داری میذاری دم دهنت و می گی شوت شوت) و می گفت وایسا! چیاگ (چراغ) مرقز (قرمز) میده (میگه) ایست ایست ایست (و یا دستت ایست میدی) و بعدش میگی حالا سزبه (سبزه) بویو بویو (برو برو) و بعدش گوشی تلفنو گذاشتی دم گوشت و می گی: الو آقای آش نشانی (آتش نشان) شلام! اوبیییییی؟ (خوبی) چیکا مکنی؟ آب بیریز! اودا پز (خداحافظ) و دوباره همین ماجرا با مامان زهره و آقا پلیس و خاله ندا و .... بعد میری سراغ خونه سازی و ماشین بازی و خوندن شعر و ... خوشحالم که داری مستقل میشی! هر روز یه چیز تازه برامون رو می کنی. هر روز یه تحول در وجودت احساس می کنم. هر روز می بینیم که داری بزرگ میشی. بزرگ و بزرگتر و بذار صادقانه بگم خیلی دوست ندارم بزرگ بشی. دوست دارم در این دنیای کودکانه و در همین سن شیرین باقی بمونی. دوست دارم دغدغه هات در حد گم کردن یه ماشین تو خونه یا شکسته شدن یه مداد شمعی باقی بمونه. دوست ندارم وارد دنیای کثیف و پر از استرس و دروغ بزرگترها بشی. دوست دارم اینقدر کوچیک بمونی که بتونم باهات رو تخت کشتی بگیرم و قلقلکت بدم و صدای خنده ات همه خونه رو بگیره. دوست دارم موقع پوشوندن کفش بذارمت رو جا کفشی و کفشای کوچولوتو خودم پات کنم. و تو هم بعد از پوشیدنشون تق تق پاتو بکوبی به جا کفشی. دوست دارم موقع شستن دستای کوچولوت بقلت کنم تا قدت به شیر آب برسه و تو هم با شیوه خاص خودت دستای کوچولوت رو به هم بمالی و بگیری زیر شیر آب و آب رو تو مشتات نگه داری دوست دارم خودم تن نرم و نازکت رو تو حموم لیف بکشم. حتی دوست دارم روزی چند بار پوشکت رو عوض کنم . و وقتی می دوی از پشت نگاهت کنم و به قلمبگی پوشکت تو دلم بخندم. دوست دارم همه کلمات رو غلط ادا بکنی و قند تو دل من آب بشه با این مدل حرف زدنت که عین آدم فضایی هاست. دوست دارم وقتی خودت با قاشق غذا می خوری نصفش برگرده و بریزه رو زمین و از خوردن بقیه اش چنان احساس پیروزی بکنی که انگار قله اورست رو فتح کردی. دوست دارم.... تو همین گیر و دارها با خودم بودم که بهش چی بگم که باباش ازش پرسید: پارسا میدونی اینجا کجاست و اسمش چیه؟ (فکر کنم اونم داشت راجع به همبن موضوع با خودش فکر می کرد.) پارسا هم همین طور که مشغول بازی با ماشیناش بود یه نیم نگاهی به تلویزیون انداخت و گفت مسجده. الله اکبر می خونه!!!!!!! و در اینجا بود که معما چو حل گشت آسان شد. این وروجکا تو این سن و سال برای خودشون دنیایی دارن از انواع و اقسام شبیه سازیها و تعمیم و تجریدها. واقعا دنیایی پیچیده در کمال سادگیهای بچه گانه دارن. كلا پيشرفتت قابل ملاحظه بوده براي همه! تا چند وقت پيش جمله درست و درمون نمي گفتي. در حد بده و بيار و ببر و برو و ... دلم نيومد اينجا اولين جملاتت رو ننويسم. اولين جمله كاملت رو در سن ۲۵ ماهگي گفتي: " مامان نونا برام شير بيار" در واقع " مان نونا بيام شي بيار" و جمله بعدي كه من عاااااااااااااااشق مدل گفتنتم: " ماماني چه كار مي كني"؟ " ني ني چه كار ميكنه؟" و ديشب كه گوشي تلفن اسباب بازيت رو برداشته بودي و پت هم و تند تند مي گفتي: " آقا تاميون (كاميون) سلام. اوبي؟ (خوبي؟). چي تار (كار) مي تني (مي كني)؟ اُ دا پِز (خداحافظ) " و بعدشم يه باي باي كردي و بوسي براش فرستادي و گوشي رو گذاشتي سر جاش! راستي با همين مدل شكسته بسته پسركم بلده شعر هم بخونه!! بوق بوق خبر دار! اولين شعري بود كه ياد گرفتي بعدش السون و ولسون و بعد خوشحال و شاد و خندانم. چراغ راهنمايي و توپ سفيدم رو هم ياد گرفتي و از همه باحال تر مدل خوندنته كه واسه خودش كلي منحصر به فرده!!!! اگه وقت كنم و صداتو ضبط مي كنم و ميذام اينجا كه يادگاري بمونه اينا سير تحول اسم باباي اين وروجك فسقلي است كه طي زمان زبان بازكردن توسط ايشون ادا شده! خدا مي دونه كي محمود ميشه بالاخره! اصلا بي خيال همون بابايي راحت تره! باورم نميشه حالا نشسته ام و تا ساعت ۱ شب مشغول جور كردن وسايل مهد پارسا اعم از پاستل و كاغذ و خمير و مقوا و قلم مو و رنگ و .....جلد كردن كتابهاش هستم. بخودم ميام ميبينم دارم با تيكه مشمايي كه تو خونه داشتم -كه اندازه اش به زور دقيق هم اندازه كتاب پارساست- كتابش رو جلد مي كنم و اشك ميريزم. باورم نميشه كه امسال من بايد در جايگاه يك مادر و نه در جايگاه يك محصل مشغول جفت و جور كردن وسايل پسرم باشم. ۲۶ سال! باورم نميشه اين همه سال از روزي كه براي اولين بار پام رو بطوز مستقل از محيط خونه بيرون گذاشتم گذشته باشه! باورم نميشه حالا خودم مادر شده ام و بايد پسرم رو بسپرم به دست اجتماع. اونم پسرك ۲ ساله ام رو! خدايا خيلي كوچيكه براي استقلال! خيلي كوچيكه براي دفاع از خودش! خدايا به تو مي سپارمش! و اين دعاييه كه هر روز صبح با تمام قلب و روحم به درگاه خدا دارم! پي نوشت: بزودي عكسهايي از پارسا تو مهد ميذارم اينجاhttp://www.pic1.iran-forum.ir/viewer.php?file=88635596054024250778.jpg">
src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/88635596054024250778_thumb.jpg" border="0" alt="88635596054024250778.jpg" />
http://www.pic1.iran-forum.ir/viewer.php?file=24404296971777922777.jpg">
src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/24404296971777922777_thumb.jpg" border="0" alt="24404296971777922777.jpg" />
http://www.pic1.iran-forum.ir/viewer.php?file=57694735689547154745.jpg">
src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/57694735689547154745_thumb.jpg" border="0" alt="57694735689547154745.jpg" />
http://www.pic1.iran-forum.ir/viewer.php?file=86302273229829101698.jpg">
src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/86302273229829101698_thumb.jpg" border="0" alt="86302273229829101698.jpg" />
ياد موقع هايي افتادم كه مامانم مي دونست چي تو كله مونه و ما تعجب مي كرديم از كجا مي فهمه!!!!



