مادرانه

اين وبلاگ شرح روزهاي مادرانه است و آن چيزي كه در گذر زمان در ذهن يك مادر جاريست

مادرانه

هميشه عاشق اول مهر و مدرسه بودم. عاشق وقتي كه با كيف و روپوش و كفش نو  مي رفتم مدرسه. عاشق وقتي كه مشقام تموم ميشد و طبق برنامه فردا كتابهام رو تو كيفم مي چيدم و خوراكي روزانه ام رو هم از قبل ميذاشتم تو كيفم. و از همه مهمتر عاشق جلد كردن كتابهاي نو و ورق نخورده كه يكي دو سال اول مامانم برام جلدشون مي كرد و از سال سوم خودم جلدشون مي كردم و هميشه هم از جنس مشماييشون دلخور بودم...

باورم نميشه حالا نشسته ام و تا ساعت ۱ شب مشغول جور كردن وسايل مهد پارسا اعم از پاستل و كاغذ و خمير و مقوا و قلم مو و رنگ و .....جلد كردن كتابهاش هستم.

بخودم ميام ميبينم دارم با تيكه مشمايي كه تو خونه داشتم -كه اندازه اش به زور دقيق هم اندازه كتاب پارساست- كتابش رو جلد مي كنم و اشك ميريزم.

باورم نميشه كه امسال من بايد در جايگاه يك مادر و نه در جايگاه يك محصل مشغول جفت و جور كردن وسايل پسرم باشم.

۲۶ سال! باورم نميشه اين همه سال از روزي كه براي اولين بار پام رو بطوز مستقل از محيط خونه بيرون گذاشتم گذشته باشه! باورم نميشه حالا خودم مادر شده ام و بايد پسرم رو بسپرم به دست اجتماع. اونم پسرك ۲ ساله ام رو!

خدايا خيلي كوچيكه براي استقلال! خيلي كوچيكه براي دفاع از خودش!

خدايا به تو مي سپارمش! و اين دعاييه كه هر روز صبح با تمام قلب و روحم به درگاه خدا دارم!

 

پي نوشت: بزودي عكسهايي از پارسا تو مهد ميذارم اينجا

[ 90/10/05 ] [ 14:49 ] [ نونا ]

[ ]

جایخالی را با کلمه مناسب پر کنید

پسرک ما به تازگی به تاب علاقمند شده! (تا قبل از این اصلا حاضر نبود سوار بشه)

نشسته رو rocking chair ودارم تابش ميدم و شعر تاب تاب عباسي رو براش مي خونم. دوست داره شعر رو و يادش گرفتهو با من مي خونه....

تاب تاب ..... به قسمت عباسي كه رسيد كمي سختش بود. مكثي كرد و بعد از كمي فكر گفت تاب تاب آب بازي!!! فكر كنم به نظرش آب بازي كلمه اي مناسب تر و با معناتره تا عباسي!

و از اون به بعد شعر ما تبديل شد به تاب تاب آب بازي    خدا پارسا ندازي!

 

[ 90/10/05 ] [ 14:32 ] [ نونا ]

[ ]

پیرو ایندا!

صبح زوده!

تو بزرگراه هتسم! پارسا داره با دقیت از شیشه بیرون رو نگاه می کنه و طبق معمول مشغول شمردن و رصد اتوبوسهای تو مسیر و اعلام رنگشونه!

بهش می گم می دونی کجا دایم میریم؟ میگه آیه (آره) تعجب می کنم؟ برای امتحانش می گم داریم میریم نی نیا؟ (به مهد میگه نی نیا). با جدیت میگه نه! می گم آهاااان داریم میریم خونه مامان جون. میگه نه! تعجبم بیشتر میشه. ازش می پرسم یعنی داریم میریم خونه مامان فاطمه؟ میگه آره! شاخ در میارم. آخه تقریبا ۲-۳ کیلومتری تا خونه شون فاصله داریم.

دیگه مطمئن شده ام که خیلی مسیرها رو نشونه گذاری کرده و بلده!

[ 90/10/03 ] [ 13:50 ] [ نونا ]

[ ]

ماجراهای جاکفشی

هر روز تا از مهد میرسیم خونه بعنوان بهانه ای برای توی خونه نیومدن اول میره سراغ جاکفشی و کله اش رو می کنه اون تو و مشغول بررسی میشه!

کشف اول:

پارسا: مامان این؟

من: این برس برای تمیز کردن کفشهای باباست.

پارسا(با ناراحتی): برس نه! جاروئه! و بعد شروع می کنه به جارو کردن روی جاکفشی با برس واکس مشکی

 

کشف دوم:

پارسا: مامان این؟

من: پاشنه کشه مامان. بهمون کمک می کنه که کفشهامون راحت تر بره تو پامون. دیدی بابا موقع کفش پوشیدن ازش استفاده می کنه!

پارسا: آیه (آره) و بعد دولا میشه از تو جاکفشی یک جفت دمپایی بر میداره میذاره جلوی من و دوتا پاشنه کش  میده دستم و میگه بپوش! با این!

[ 90/10/03 ] [ 13:41 ] [ نونا ]

[ ]